عروسکی از جنس نور

چند روز قبل از تولدم از اداره پست زنگ زد. آدرس را پرسید. چقدر ناراحت شد که ناچار بوده زنگ بزند و دیگر سوپرایز نمی‌شدم!

بی‌صبرانه منتظر پست بودم این مدت!

تا اینکه امشب زنگ زدند و برای گرفتن بسته پایین رفتم. جعبه را رها کرده بودند دم در و رفته بود سوارماشین آن سمت خیابان! دو تا از چسب‌های کارتن بریده شده بودند و صدای داخل بسته کمی نگران کننده بود.

به محض اینکه برگشتم بالا، بسته را باز کردم، خرده‌ شیشه‌ها را از قاب جدا کردم و تند تند کار دستی زیبا و قاب سفیدش را وارسی کردم. به خیر گذشته بود.

از بقیه‌ی کادوها نگویم که یکی از دیگری زیباتر بودند. بعد هم که تلفنی حرف زدیم و بعد از مدت‌ها حسابی دلی از حرف زدن در‌آوردیم.

از اسماء گفت و هانیه و خانواده‌ها و مشکلاتشان. عروسک‌ها را اسماء با لنگ جوراب و کاموا درست کرده بود و ستِ پلاک و گردنبند آینه‌ای را هانیه.

از خستگی‌ خودش گفت در تمام این مدت یکسال و اینکه چقدر از خودش و اهدافش دور شده و سر دو راهی قرار گرفته.

بهترین‌ها را برای قلب مهربانش می‌خواهم.

 

فکر کردم،

دوست داشتن میتواند

گاهی همینقدر رهایی‌بخش است.

 

 

امروز پسرم می‌خواست نان اسنک بگیرد اما خسته بود. هر چقدر سرچ کرد، شماره‌ی نزدیک‌ترین سوپری را پیدا نکرد برای سفارش. جمله‌ی خیلی قشنگی گفت: مامان اگه شما هم بخوری، می‌رم می‌گیرم چون می‌دونم خوشحال می‌شی.

و گویا برای رفتنش دنبال معنایی بود و چقدر زیبا آن را پیدا کرده بود.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *