ذهنت بهم ریختهتر از آن است که بتوانی چیزی بنویسی.
کارتِ دعوتی که فکر میکردی پس گرفته شده، روی میز بود هنوز!
دوازده روز از شلوغترین روزهات میگذرت و فکر میکنی چکار کردی این مدت؟
خوب میدانی که تمام مدت هم مشغول بودی اما کار خاصی هم نکردی. شاید بیشتر کارهای عقب افتادهای بودند که روی هم جمع شده بودند. رسیدگی به کارت بانکهایی که مسدود شده بودند یا مسدودشان کرده بودی، وقت پزشکها و کلاسهای جبرانی پسرت و…
به آخر سال که میرسی مدام در حال بررسی عملکردِ سالِ گذشتهات هستی.
چه چیزهایی بدست آوردی؟
چه چیزهایی از دست دادی؟
چه مطالبی یاد گرفتی؟
چه تجربیاتی کسب آوردی؟
از چه گروه و عزیزانی دور شدی، یا آنها از تو دور شدند، یا شرایط شماها را از هم دور کرد؟
چه افراد و گروههایی وارد زندگیات شدند؟
کجاها خوب عمل کردی، کجاها متوسط و کجاها ضعیف؟
چه فعالیتهایی به زندگیات اضافه شد و چه فعالیتهایی را به خاطر کمبود وقت، بر خلاف میلت خط کشیدی بر آنها؟
چه فعالیتهای باید به سبد عادات روزانهات اضافه شوند یا اگر اضافه شدهاند، پررنگتر یا کمرنگتر شوند؟
چقدر در مسیر بودی؟
چقدر مداومت داشتی؟
چقدر مهارتهایت را افزایش دادی؟
چقدر لذت بردی؟
رنجهایت را پذیرفتی، به آغوش کشیدی و از آنها شاخهای نور چیدی؟
چقدر نقدپذیر بودی؟
چقدر مچ خودت را گرفتی؟
چقدر دست از خودسرزنشگری و کمالگرایی برداشتهای؟
چقدر با خودت خلوت داشتهای؟
چقدر خودت را بیشتر دوست داشتهای؟
چقدر خودِ آسیبپذیرت را به آغوش کشیدهای؟
چقدر همراه، همدل و همقدم دیگران بودهای؟
چقدر در جهت آگاهی جامعه قدم برداشتهای؟
چقدر شکستهایت را پلهای برای حرکت به سمت بالا دانستهای؟
آیا همانقدر که با دیگران مهربانی، با خودت هم مهربان بودهای و مدارا کردهای؟
کِی و کجا به خودت خیانت کردهای؟
آیا فلسفهی شخصی و ارزشهایت را پیدا کردهای، چقدر نسبت به قبل تغییر کردهاند؟
قدمی برای محیط زیست برداشتی؟
چند بار به کیسههای سوپرمارکت و بوتیکها و کتابفروشیها نه گفتهای؟
جا دارد “نه”های بیشتری بگویی؟
و هزاران سوال دیگر…
و اگر بخواهی جمعبندی کنی باید بگویی
هنوز باورت نمیشود یکهو چه جمع دوستانهی پُر شوری کنسل شد!
هنوز باورت نمیشود فضای مجازی، با آدمهای مجازیاش چقدر میتوانند آسیبرسان باشند!
آدمهایی که شبیه ما به نظر میرسند، در حالیکه بعد از شنیدن یک استنباطشان، میفهمی اندازهی کهکشانی تفاوت فرهنگی و فکری هست و آنجاست که قصرِ فضای مجازی با آنهمه بوق و کُرنایش جلوی چشمهایت فرو میپاشد.
هنوز باورت نمیشود، گاهی کلی پشت درِ بستهای میمانی بینتیجه، ساعتها به در میکوبی، زار میزنی تا حد مرگ اصرار میکنی، اصرار میکنی، اصرار میکنی ولی انگار با هر اصراری قفلی به قفلِ در اضافه میشود، پردهای به پردهی پنجرههایش، نردهای روی نردههای سر دَرش!
بعد درست همان موقع در دیگری برایت باز میشود.
مهم نیست قرار است به کجا برسی؟ چقدر پیش بروی؟
مهم این است، دری باز میشود و نور سرازیر میشود به دل دریای تاریکی که در آن دست و پا میزدی.
هنوز باورت نمیشود قدرت چقدر آدمها را تغییر میدهد. کسی که همراه و همقدمت بود به محض اینکه شرایط خودش را بهتر میبیند، تمام پیوندها را پاره میکند.
میبینی اصل عدم قطعیت و ناپایداری چه غوغایی میکنند در زندگی؟!
و دیگر اینکه همهی ما تنهاییم.
و تنهایی باید ادامه دهیم.
و در نهایت اینکه باید بیهیچ چشمداشتی دیگران را همراهی کنیم و عجیب اینکه همیشه از جایی که فکرش را هم نمیکنیم، دستی به سمتمان دراز میشود.
ادامه دارد…
تصویر:
Koji Takashima




آخرین دیدگاهها