آخرین داستان پروژه را تحویل دادم امروز. دروغ است اگر بگویم منتظر بازخورد هیات انجمن نبودم.

 

پروژه‌ای که با کلی شک و شبهه شروع شد. مصاحبه‌ی اول از دوستی بود که به شدت ذهن داستانپردازی داشت و این مسئله برای من خیلی کمک‌کننده بود.

مصاحبه‌های دوم خرده روایت‌هایی بسیار کوتاه از پسر نوجوانی بود که امکان گسترش اطلاعات داستانی نبود و بواسطه‌ی ارتباط عمیقی که با شخصیت اصلی داشت، صلاح نبود او را تحت فشار بگذاریم. باید به هر آنچه در دست بود رضایت داد و با قوه‌ی تخیل کار را پیش برد. خوشبختانه کار عالی شد و حس کردم، اگر چنین داستانی را با این اطلاعات کم توانستم در بیاورم، پس از عهده‌ی خیلی از مصاحبه‌ها برخواهم آمد.

مصاحبه‌های سوم که به دستم رسیدند، منقلب شدم، روزها طول کشید که بتوانم هیجان اولیه‌ی شنیدن روایت‌ها را کنترل کنم. به مسئله‌ای پی بردم که برایم دردناک بود خیلی. عجیب اینکه وقفه‌ای در جلسه‌ی آنلاین تیم پیش آمد که انگار برای من لازم بود تا اول خودم را و بعد کار را جمع کنم. یادم هست که آن بازه من هم خیلی گرفتار بودم ولی وقتی به خودم آمدم با آهنگ کُردی شهرام ناظری داشتم برای مرگ دلخراش شخصیت اصلی پروژه گریه می‌کردم!

کار عالی از آب در آمد. از یکی از تکنیک‌های داستان خودم استفاده کردم، چون باید تمامِ خودم را می‌گذاشتم. و این گذشت بیشتر از روی عقل و منطق بود تا شور و احساس!

 

مصاحبه‌‌های چهارم که به دستم رسیدند، مثل همه‌ی روزهای اول بعد از شنیدن آنها منتظر ماندم که آرام شوم. بدون نگرانی منتظرِ گذشتنِ طوفان هیجانات ماندم. عجیب اینکه سفر مجازی به جزیره کرت با چهار ماه تاخیر در همین بازه اتفاق افتاد. بعضی قطعه‌های ادبی ارسال شده را جابه‌جا کردم، و قسمت‌هایی اضافه کردم که تحت تاثیر مصاحبه‌ی اول و سوم بود، برای همین همه را برداشتم که حسی را بر متن اصلی بار نکرده باشم.

 

و به عنوان مقدمه قطعه‌ی ادبی از هر آنچه تا آن روز درک کرده بودم را اضافه کردم. برای بهتر شدن مطلبم، مدام کتاب شعر ترجمه شده می‌خواندم. خواندن در مورد جزیره کرت و نیکوس کازانتزاکیس هم خیلی کمک حال بود. چون شخصیت اصلی داستان وجه اشتراک زیادی با نیکوس داشت. نتیجه‌ی کار را دوست داشتم.

 

با فاصله‌ی خیلی زیادی مصاحبه‌های پنجم و آخر به دستم رسیدند. در خلوتی کوتاه مدت آن‌ها را گوش دادم و مثل همیشه گریه کردم و به خودم فرصت دادم بدون تشویش و نگرانی برای پیدا کردن خط روایی و راوی و سِتینگ و … ذهنم آرام شود. مصاحبه‌ها کوتاه بودند، خاطره‌وار و بدون فضاسازی. و به کار داستان تشریحی می‌خوردند، نه توصیفی، مگر اینکه تمهیدی می‌اندیشیدم و خاطره‌ها را در خط روایی متفاوتی می‌گنجاندم.

بعد از خوابیدن احساسات اولیه، پیشنهاد برگزاری جلسه‌ی آنلاین تیم را دادم. جلسه برگزار شد. کلیت خط روایت مشخص شد. اما ابتدا و انتها و جزئیات نه. بعد از جلسه حالم خوب بود و اصلا نگران و سردرگم نبودم.

بازه‌ای که مصاحبه‌ها به دستم رسیده بود، مریض بودم. و معمولا وقتی مریضم بیشتر سراغ فیلم می‌روم تا کتاب. برای همین حس می‌کردم از نوشتن و خواندن خیلی دورم. اصلا انگار نه انگار چهار داستان را در چنین فضایی نوشته بودم، ذهنم مثل اتاقی خالی بود. یک هفته‌ای گذشته بود و من در چنین زمانی، خط روایتم شکل گرفته بود و روزهای بعد سراغ جزئیات می‌رفتم، پر و بالش می‌دادم و شاخ و برگ.

 

چند ساعت خلوت کمک کرد کار را زخمی کنم و روز بعد که خودم را برای ویرایش جانانه‌ای آماده کرده بودم، در کمال ناباوری دیدم داستان خوب پیش رفته و با اطلاعات جدیدی که به دستم رسید پربارتر هم شد. حس خوبی داشتم در کل.

داستان زودتر از موعد آماده شده بود اما از لحاظ حسی به آن نزدیک‌‌تر از آن بودم که بتوانم قسمت‌های اضافه را هَرس کنم برای همین داستان را برای تیم فرستادم که اگر خرده روایتی بیرون زده از داستان آن را حذف کنم. از طرفی شخصیت‌ها واقعی بودند و نمی‌خواستم با تخیل آنها را بپردازم و ایجاد دلخوری کنم، و نیاز به اطلاعات بیشتری داشتم.

 

پروژه به زودی ویرایش نهایی می‌شود و می‌رود برای چاپ. پروژه‌ای که با جان و دل نوشته بودمش. بارها تحت تاثیر مصاحبه‌ها گریه کرده بودم، روزها غصه خورده بودم. عصاره‌ی مطالعه‌ها، فیلم دیدن‌ها و تجربه‌ی زیسته‌ام در تک تک سطرهایش چکیده بود.

پروژه‌ای که از من، منی قوی‌تر، عمیق‌تر و شخصیتی متقاوت‌تر ساخت.

بسیار آموختم، رشد کردم و بزرگ شدم.

با اینکه دیرتر از همه به جمع رفقای این عزیز از دست رفته پیوستم، اما عمقی تاثیری که بر زندگی‌ام گذاشت، شوکه‌ام کرد.

امیدوارم با قلمم بتوانم، دوستان دیگری را به خیل رفقای او برای ادامه دادن مرام و منش او بیفزایم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *