شمعِ وجود

اگه بخوام عصاره‌ی تجربه‌های زیستم در روابط انسانی رو مثل قطره‌های لیموی کنار ظرف بچکانم روی برش‌های زندگیم، همون جمله‌ی همیشگی که یادم نیست از کدوم عزیزه رو می‌گم:

ببین و بگذر و برو.

 

تو مسیر زندگی خیلی‌ها سوار قطار زندگیت می‌شن، حتی ممکنه چندین ایستگاه هم همسفرت باشن اما بعد وقت پیاده شدنشونه و دیگه هیچ وقت بلیت ورود دوباره بهشون تعلق نمی‌گیره.

 

عجیب بود که امروز استوری اینستاگرام عزیزی رو می‌دیدم و متوجه حضور یکی از همان مسافران پیاده شده از قطار زندگیم شدم!

چقدر خوشحالم که نتونست با کارا و حرفاش بعد از رفتن، ذهن من رو به سمت دیگه‌ای منحرف کنه. من رو بدبین کنه و ناامید از آدم‌ها.

 

خوشحالم که اونها که هم مسیرم نیستند پیاده می‌شن و فضای کافی برای ورود آدم‌های جدید با انرژی‌های متنوع و گسترده‌تر رو فراهم می‌کنن.

 

خوشحالم که هنوز هر آدمی رو هدیه‌ای می‌دونم از طرف خدا که آنچه رو باید ازش یاد می‌گیرم و هر آنچه دارم از مهربانی، نثارش می‌کنم.

 

اگه قرار باشه با هر کی مثل خودش رفتار کنی، که چه فرقی با اونها داری. قشنگیش به همینه که سختی مسیر رو به جون بخری و به راهت ادامه بدی، خودت باشی.

 

در عین حال که مدت‌هاست به این نتیجه رسیدم مهربانی معامله‌پذیر نیست. بارها کسایی گره کار من رو باز کردن که اصلا باورم نشده. انگار مهربانی زنجیروار به گردش در می‌آد. انگار همون “تو خوبی کن و در دجله انداز” میشه. بعد می‌بینی جایی، کسی یا کسایی دستت رو می‌گیرن و از چاه بیرونت می‌آرن که باورت نمی‌شه.

 

در مورد این دوست فقط می‌تونم بگم: حیف دنیای زیبای دوستیمون رو به آتش کشید. برگشت با کلی بهانه و توجیح، اما آیا نیاز بود پرده از اصراری بردارم که با مهارت پنهانشون کرده بود. برای همین فقط لبخند زدم، همین.

می‌خواستم آخرین تصویری که از من به یاد می‌آورد مثل همه‌ی اون روزهای زیبای دوستی، همون لبخند باشه. حتی اگه این بار شیشه‌ی قلبت رو از چند جا شکسته باشن.

 

عکس و اثر هنری از میرزا احمد

گاهی تنها کاری که از دستمون بر‌می‌آد اینه که نذاریم هیچ بادی شمع وجودمون رو خاموش کنه.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *