قرار بود اینجا از لحظههایی که در طول روز میگذرانم بنویسم، از لحظههایی که بار حسی و عاطفی بالاتری دارند، لحظههایی که سرشار از حسهای عجیب و غریب، پیچیده و گاهی حتی متناقض هستم و ساعتها وقت نیاز دارم تا بتوانم از آنها بنویسم، تجزیه تحلیلشان کنم بلکه بخشی از آنها را بتوانم مشخصا پیدا کنم و لمس کنم، از آنها بگویم و نامی برایشان انتخاب کنم.
و عجیب نیست، حسی که به کلمه تبدیل نشود انگار وجود خارجی ندارد. گویی کلمات، لباسی هستند که حسها را دیدنی و مرئی میکنند.
اخیرا تاتری دیدم به نام “با خشم به گذشته نگاه کن” نوشتهی محمد زارعی و کارگردانی سعید روستایی که از کلماتی نام برد که در فرهنگها و کشورهای متفاوت، بر روی برخی حسها گذاشته شده است.
مثلا در گینه برای غمِ بعد از رفتن مهمان کلمهای هست و در فلان کشور دلتنگیِ دمِ غروب نامی دارد و…
امروز چنان روز عجیب و پر از غمی را تجربه کردم که از شدت سردرد همان دم غروب خوابیدم تا حدود یازده شب!
و عصارهی این ساعتهای تلخ حسهایی بودند که بر اساس آنها راهی انتخاب شده بود، حتی راهی غیرمتعارف!
حس تنهاییای که بواسطهاش به دوستی با بددهنترین فرد گروه که همه به سمتش گرایش دارند، منجر شده بود. حس همرنگ جماعت باش که کل گروه را به سمت استفاده از کلمات نامناسب پیش برده بود و با این توجیه که همه میگویند من هم مثل بقیه، گندش در آمده بود.
و من بیشتر حس آدمی را داشتم که در شعر نیما یوشیج وسط دریا افتاده بود:
آی آدمها
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد میسپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامهتان بر تن
یک نفر در آب میخواند شما را
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایههاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بیتابیش افزون
میکند زین آبها بیرون
گاه سر. گه پا
آی آدمها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام، در کار تماشائید!
موج میکوبد به روی ساحل خاموش
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
میرود نعره زنان. وین بانگ باز از دور میآید:
آی آدمها…
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دوری و نزدیک
باز در گوش این نداها
آی آدمها…
و نکته اینجاست که بیشتر اوقات ما نه بر اساس منطق، که بر اساس احساسات راه و مسیری را انتخاب میکنیم!
در واقع حسهای ما نشانههای قویای در جادهی زندگی هستند که نه تنها هدایت ما را تا حدود زیادی به دست میگیرند که به ما حق انتخاب آن مسیرها را میدهند و توجیحی هستند برای انتخاب تک تک آن مسیرها!
خلاصه اینکه زندگی گاهی چنان اعجابآور و شگفتانگیز میشود که باورت نمیشود. ولی گویی تنها وظیفهی ما این است که سکان این کشتی را در دریای طوفانی زندگی محکم بچسبیم و لحظهای رهایش نکنیم.
سخت گذشت، خیلی سخت
اما خوشحالم که لااقل آگاه شدم از کلیت ماجرا و معتقدم آگاهی، بخش عمدهایست برای حل مسائل و مشکلات.
عکس و اثر هنری میرزا احمد




آخرین دیدگاهها