اما درد من
چشمهای سیاه تو نیست
سیاهی چشمهای توست
که جوهری شده وُ
دویده در شوریدگیِ کلماتم
آنگونه که خونِ رمیده در جویبارِ شاهرگِ زنی آمده از هزارههای دور
زنی سوار بر سفید اسبی گریزپای
که شوریدگی را به سوغات آورده.
–
که میگوید
مرگ پایان زندگیست؟!
مرگ جدا از زندگیست؟
مرگ فقدان زندگیست؟
که در دلِ هر لحظهی زندگی
مرگی ناخواسته نهفته است،
مرگ آنی زمان!
و “زمانی”
که نتوان به آن بازگشت
در آن قدم زد
معشوقهای را بوسید
دوباره و چندباره غرق صدای پرستوها شد
و رد پروازشان را
در آبی آسمان دنبال کرد،
چگونه میتواند زنده باشد؟
چگونه میتواند نفس بکشد؟
میبینی؟
هر لحظهی زندگی، مرگ را آبستن است.
و مرگ خودِ خودِ زندگیست
رویشی در دل خاک
که جاری میشود
در دانههای ریز و قهوهای درختی کاج!
عکس: حمیدرضا امیری




آخرین دیدگاهها