این روزها که رسما دستم از زندگی کوتاه بود. یا درد داشتم یا به زندگی از هم گسیختهام در ورای درد فکر میکردم. بیشتر از همه یک سوال ذهنم را درگیر کرده بود؟
من کیام؟
من کیام وقتی نتوانم مادر باشم، همسر باشم، فرزند، خواهر، دوست، مدرس و هنرجو باشم؟!
من کیام وقتی نتوانم نقاش، شاعر و نویسنده و نوازنده باشم حتی در حد متوسط؟!
من کیام وقتی نتوانم بخوانم و بنویسم و ببینم و تجزیه تحلیل کنم، نقاشی بکشم و ساز بزنم؟
من کیام وقتی نتوانم تدریس کنم؟
من کیام وقتی نتوانم حال و روز دو ساعت بعدم را تشخیص بدهم؟
من کیام وقتی نه حالی دارم و نه در انتظار آینده هستم؟
من کیام وقتی فقط از درد به خودم میپیچم؟ وقتی نه میتوانم کاری کنم؟ نه حتی فکر کنم؟
همه چیز رنگ میبازد اگر تو فقط روز را شب کنی و شب را روز که ساعتی از درد رهایی یابی.
همه چیز رنگ میبازد وقتی تو دیگر تو نیستی؟
احساس بیهویتی و سردرگمی میکنی وقتی نه فکری و نه اکت، وقتی مصرفکنندهای! وقتی نه حال را داری و نه آیندهای، نه رویایی و نه هدفی!
این روزها بیشتر از همه به هویتم فکر میکردم. به اینکه من کیام؟! به اینکه هر چقدر دست دراز میکنم به چیزی چنگ بزنم، دستم خالیتر میشود. به اینکه من در کنار اهداف، افکار، اعمال، دوست و آشنا من هستم. من با گذشته، حال و آینده من میشوم.
وقتی به این نقطه از زندگی میرسم دیگر خودم را برای نوشتن مطالب قبل و برای فکر به آنها سرزنش نمیکنم. به خودم حق میدهم که اینقدر بهم ریخته باشم، غر بزنم، خسته شوم و کم بیاورم. حتی به جملهی پائولو کوئلیو فکر میکردم که گنج چیزی نیست که در پایان راه بهش برسی، بلکه آدمی است که در تمام این مسیر از خودت ساختهای؛ باز دستانم خالی بود. “منی” که برای ساختنش اینهمه وقت و انرژی گذاشته بودم، حتی نمیتواند ابراز وجود کند به سادهترین شکل، با این شرایط جسمی، چه رسد به اینکه لذت داشتن شخصیت قوی و پخته را تجربه کند.
***
چند روز از نوشتن مطالب بالا میگذرد.
روزهایی که گذشت بیشتر از همه به جهانِ کافکا فکر میکردم. به روزی که گرگور سامسا از خواب بیدار شد و متوجه شد به حشرهای بزرگ تبدیل شده. همیشه به همهی آنچه گرگور بعد از استحالهاش از سر گذرانده بود، فکر میکردم. به زمانی که فهمید دیگران حرفهای او را متوجه نمیشوند، به زمانی که به سختی خودش را با شرایط جدید وفق داد و به خاطر اینکه بقیه نترسند، سعی کرد کمتر خودش را نشان بدهد، به جامعه صنعتی که جز به نیروی کار نمیاندیشد، به روابطی که با کمرنگ شدن مناسبات به مرور خالی از معنا میشوند. به بردگیِ مدرنی که انسان را تا حد “شی بودگی” میبرد. به جامعهی سرمایهداری و مصرفگرایی که حتی انسان را مصرف میکند!
این روزها جز قلب مهربان گرگور، دل شکستگی او زمانیکه حرفهای دیگران را در مورد خودِ جدیدش میشنید و مرگ خودخواستهاش؛ مسائل دیگری ذهنم را درگیر کرده. گرگور فارغ از همهی آنچه از دست داده بود، هویتش را از دست داده بود.
اگر انسانی به هر دلیلی به یکباره نتواند فکر کند، بیندیشد، کارهایش را انجام دهد، شغل و علایقش را دنبال کند و در نقشهای اجتماعی حاضر شود آیا همچنان میتواند فکر کند همان فرد قبلی است؟ آیا همچنان میتواند بگوید زنده است؟! آیا سرمایه و موقعیت اجتماعی و بقیهی داشتههایش میتواند او را نجات دهد؟!
جهان مدرن هر چقدر هم انسان را به سمت تنهایی و انزوا ببرد، باز نمیتواند منکر مناسبات او با جهان پیرامون و مهمتر از آن منکر مناسبات انسان با خودش باشد. طبیعتا تعریف ما از خود نمیتواند صرفا در آنچه بودهایم خلاصه شود. حتی نمیتواند به زمان حال و رویاهایمان در آینده محدود شود.
عزیزی که در بستر افتاده و از درد به خود میپیچد دیگر نمیتواند پشت شخصیتی که از خود ساخته پنهان شود. شاید شخصیتی محکم او را قویتر کند در برابر شرایط اما واقعیت اینجاست هر چقدر هم تلاش کند نمیتواند خود را مثل قبل تعریف کند.
اینکه هویت انسان هم مثل همه چیز دنیا تغییرپذیر است که جای بحث ندارد اما اینکه به نقطهای برسی این تغییر را روندی نزولی ببینی تا آنجا که تبدیل به شی شوی قطعا دردناک است! اینکه هیچ دخالتی در آنچه اتفاق میافتد نداشته باشی و شاهد زندگیای نباتی باشی دردناک است. شاید در چنین مواقعی فکر کردن به مفهوم اتانازی خیلی هم بد نباشد!
و اینجاست که فکر میکنی چه خوب است با بالا رفتن سن، عزیزانمان نه فقط توانایی جسمی که به مرور توانایی ذهنیشان را از دست میدهند.




آخرین دیدگاهها