چند وقت پیش که برای معاینهی آخر جراحم را دیدم، گفتم: باورم نمیشه هنوز ایمپلنت کردم.
خندید و گفت: باور کن.
تمام مدت جراحی با بارها و بارها و بارها خطاب قرار دادنم و تشکر برای همکاریام حواسم را پرت میکرد و دلهره را کم. با همهی بیمارها همینطور برخورد میکرد و انگار بزرگترین مسکن برای درد جسمی و روحی موقع جراحی کلامش است و بس.
برای بررسی شرایط تحلیل لثهام دوباره به ایشان مراجعه کردم. نحوهی مسواک زدن را چنان آرام آموزش داد که با هیچ کدام از آموزشهای خشکِ قبل همخوان نبود. انگار مسواک در دستانش آرام گرفته بود و از آن تکانشهای وحشتناک خبری نبود.
بعد از معاینه و راهنمایی برای پیشگیری از تحلیل بیشتر، پشت میزش نشست که شمارهی مسواک بین دندانی مناسب را برایم روی کاتالوگ شرکت پیشنهادی تیک بزند. برای در آوردن خودکار کشویی را باز کرد. خیلی اتفاقی چشمم به تصویر فروغ با آن چشمهای سیاه و درشت روی کتاب افتاد.
تازه آنجا بود که فرق دندانپزشکم را با بقیهی پزشکها متوجه شدم.
تازه آنجا بود که آن اندازه توجه و تمرکز روی احساس بیمار موقع جراحی را درک کردم.
تازه آنجا بود که احترامی که میگذارد و بزرگمنشیای که دارد و توضیحات مبسوطی که بعد از هر جراحی میدهد آنهم با آن همه تاکید و تکرار برایم معنادار شد.
یاد روزی افتادم که در سالن انتظار پزشک پوستی نشسته بودم که بیمار قبلی با حالی آشفته بیرون آمد. نمیدانم پزشک چه برخوردی با او کرده بود که مدام مدرک خود و خانوادهاش را بازگو میکرد و تاکید میکرد کسی حق توهین به او و خانوادهاش را ندارد.
در مقایسهی میان این دو شرایط برای بار ده هزارم دریافتم که ادبیات کمک میکند با دیگران به عنوان یک انسان برخورد کنیم در هر جایگاهی که هستیم. احساس و نیاز و دلنگرانیهایش را درک کنیم و سعی کنیم تا حد ممکن همراه و همدل باشیم با او.
نه اینکه صرفا منبع درآمدی باشند برایمان.




آخرین دیدگاهها