((دلتنگی))
دلتنگی را نمیتوان
در ایستگاهی پیاده کرد
و جایش گذاشت.
در روز اسبابکشی
میان خرتوپرتها
پرتش کرد
در حواسِ پرت انبار.
یا در شلوغی خیابان
در غروبِ پیش از عید
دستش را ول کرد
تند تند دور شد
دوید
تا گم شود
میان تنگ ماهیها
دود تند عودها.
نمیتوان در دل قهوهایِ فنجان
وارونهاش کرد.
و با دوستی دردِ دل کنان
شکل دیگری برایش
تعریف کرد.
نمیتوان به بندش کشید
در قلعهای بلند شنی
تا وقت شنا
بیصدا
موجی کوتاه بیاید
او را ببرد.
دلتنگی
دریچه بزرگیست
در قلب
که غم از آن
در تمام بخشهای جهان
پخش میشود…
–
((گمشده))
رسیدی
با نگاهی که شکسته بود
از تصادف با چیزی
جایی
گلویت گیر کرده بود
که سلامت کشیده میشد
برمیگشت
از آسانسور
پایین میرفت.
از کوچه
تاکسی میگرفت
تا به کسی میرسید…
کنارم روی مبل نشستی
و عطر تلخ غریبهای
بلند شد
خانه را پر کرد
از تنهایی
سکوت…
میخواستی لبهایت را
با دود سیگار بپوشانی
و رد بوسهای را
بپیچانی در خانه.
بپیچانیام
در خندههایت
که سبک شده بودند
مثل تمام چیزها
وقتی با دیگری قسمت میشوند!
تو را دزدیده بودند
میخواستم به پلیس زنگ بزنم
نه!
من از دیوانهخانهها میترسیدم
از قرصهای آرامبخششان.
میترسیدم
کاری کنند
آرام آرام
تو را بخشم…
خودت را پشت روزنامهای پنهان کردی
و در پشت دیگرش
در آگهی گمشدهای
تو را پیدا کردم…
کاش
هر کس به دست خودش
گم میشود
با پای خودش
به خانه برنگردد!
–
((صفحهی حوادث))
… دیدم که معلم
از ترم پاییزی
که نیامدی
رو به تختهسیاه
خشک شد
و بچهها میگفتند:
روحش را میبینند
که لابهلای تبریزیهای حیاط
دود میشود
و به آسمان میرود…
–
((برگهی ترخیص))
آلبوم را نبند
چند صفحه بعد
با تو قرار دارم
همان روز که
در موج سبز گندمها شنا میکردیم
و تو طوطیوار
خوشبختی را تکرار میکردی
و تا دوردستهای مرتع
مترسکی به چشم نمیآمد.
کمد را باز کن
دیگر همهی لباسها اندازهاند
حتی آن کلاه کاموایی
بافتِ مادر
یادت هست؟
وقتی میلهایش را تکان میداد
رهبر ارکستر سمفونیکی میشد
که موزیک مهربانیاش
سرِ زمستانها را گرم میکرد.
شناسنامهام مهر خورد
اسم و فامیلم
راحت شدند
مثل روز آخر سربازی
که دست در دست برگهی ترخیص
از پادگان دور میشدم…
–
((از دست رفته))
عکسی از من
بیرون میزند
از دهان کتابی که زمین میخورد
و در آینه چروکی میافتد
بر پرده
بر موسیقی رنجوری
که در رخوت اتاقِ خواب چرت میزند.
چرخی میزنی
در “تق و تقِِ” غریبهی زانوها
نق و نقکنان
پایین میروی
از پلههای دانشگاه
و برگها به شاخهها باز میگردند
و پر کلاغها به سرم
خنده به صورتم
و “شما” به دهان تو.
عینک میزنی
بارانی خاکستریامرا پیدا میکنی
و تازه میفهمی
چقدر به رنگ چشمهایت میآمد
به خودت میآیی
با عجله پلهها را برمیگردی
تا مرا بگیری.
حالا
او که خیس آب
زیر پنجرهی اتاق خواب
به تنهایی پرندهی روی سیمهای تلفن
میایستد
مشترک مورد نظری شده
که در دسترس نمیباشد
و حسرت دستهایش
تمام روزهایت را اشغال کرده!
–
((پدر))
کاش
اولین نفر
که بر برفِ کوچه
پا گذاشته
تو باشی
یا او که شبیه تو
در آینه بغل اتوبوس
دور میشود.
میدانم
آدرس حیاط را
تو داده بودی
به آن کبوتر زخمی
و دستهای توست
که گاهی
دهانِ اتاق خواب را میبندد.
مگر میشود تو نباشی
او که با چتر
از روی پل میگذرد
یا او که عینکش را
روی نیمکت پارک
جا گذاشته است؟!
–
((آدمها میروند))
آدمها میروند
گاهی اول صبح
با کفشهای واکس زده
از در کوچک حیاط خلوت
یا نیمه شب
از بیمارستان در میروند
و فقط رختهایی لکهدار جا میگذارند
یا موهایی که ریختهاند
بر همه جای تخت.
گاهی تفنگشان را برمیدارند
همه را ترک میکنند
نامهای هم نمینویسند
میروند
روی مین
و بغضشان میترکد.
گاهی
هوایی میشوند
آسمان تازهای را لمس کنند
در قلب پرندهای مینشینند
و تیری هوایی
در گرگومیش صبح
آنها را میبرد.
گاهی گولمان میزنند
برایمان گل میخرند
از قاب پنجره برایمان دست تکان میدهند
میگویند:
“مراقب خودت باش”
بعد خودشان میروند
میمیرند
و از قاب عکسها
با ریش سه تیغ
به اشکهایمان ریشخند میزنند…
–
((جریده))
عشق ما
قصهای نیست
که در پاورقی جریدهای
جاروجنجال برانگیزد
چند ماهی
و بعد فروکش کند
فروش نرود
بماند
بر گیشهها
رسوب شود
زیر روزنامهها
روزها
نامهها
یا برود
زیر دستِ کسی
کشیده شود
بر شیشهها!
“ثبت است
بر جریدهی عالم
دوام ما”
–
((خیالبافی))
نیمه شب
که….
من
با کلاف خیال تو گلاویزم.
و هوای دلتنگ اتاقم
سنگینتر از خاکیست
که در آن آرمیدهای…
–
((رویای کوچهها))
کوچه را بستهاند
و بادبادکی
روی دست آسمان مانده
سبابهای
بر قفس قناری نشسته
و پرواز
بر نوکِ زبان نشت میکند.
خبری در راه است
که بر پای کبوتر
کاغذی سفید بستهاند
و عدسیها
نور را در آغوش کشیدهاند
ناقوسی در سینهها پرسه میزند
ترانهای ورد زبانها گشته
و ابری از شمال به راه افتاده
پیشخوانها غرق در شوراَند
و عقلها رسن دریدهاند
درندهخوی
به جان شب افتادهاند
آسیابها کوفتهاند
رنج گندمزار را
و سیلابها
بر عظمت پهنهها قی کردهاند
شعف مهمان ناخواندهایست
بر خوانِ هر بیخانمانی
و باران میبارد
در رخت حادثهای آشنا
و جامهی عمل میپوشاند
رویای جوانهها را…
–
((معجزهی شعر))
اگر شعر
بر زبان قناری کوچک گرفتار در قفس بنشیند
از سپیده تا شام خواهد خواند
و یخهای قطب دلشان میلرزد
و اقیانوسها در گلوی نهنگها خودکشی میکنند
صحرای بزرگ آفریقا
در کیف کوچک دانشآموزی دبستانی
پنهان میشود
و هیمالیا سر خم میکند
تا خورشید
قلب تبت را گرم کند.
–
((مسافر شب))
…
امشب در کدام جادهای
و به کدام نور
در دهکدهای دور
چشم دوختهای؟
تو تابلوها را میشناسی
و معابر پنهان شب را
و آن کودکی که در خواب راه میرود.
تو میدانی
قصهی این خیابان را
و تاریخچهی تمام بارانها را.
تو بادبادکهای کاغذی را
به نخها باز میگردانی
و خیال مرا
به شعری
که در را به رویت باز میکند!
–
((کودتا))
حتی اگر چیزی نگویی
عاشقانهترین شعر جهان
از دهانت بیرون میپرد
و روی پیادهرو
چکمههای پاشنه بلندت
کودتا میکنند
زمینت میزنند
و من به دنیا میآیم
تا دستت را بگیرم
و عطری به مشامت برسد
از دسته گلی
که زیر بارانی
پنهان کردهام…
–
((فاصلهها))
صدایم را
باد میبَرَد
تا دوردستها
دورتر از مزرعهی سرخپوستی
نشسته
در تنهاییِ پر نشانِ نیمروزیاش
آن سوی خانههای سفید گنبدگون اسکیمویان
ورای شالیزار زنی سختکوش
ایستاده
بر مرز سرزمین آفتاب
و انزوای ملتهب یک آتشفشان
میبینی
چقدر غریبهها به تو شبیهاند
و هنگامی که گوشها نمیخواهند بشنوند
فاصله چیزی نیست
جز گامهایی
که بر ساحل جا نهادهایم
و هرگز از یاد نبر:
شنها
در تمام کرانهها
یک رنگاند…
–
((هوس))
اردیبهشت که عروس میشد
برقی از چشمهایش
راه میافتاد از خانهها
تا مهمانی بیشهها
تا سلامی ببندد به پای دستهگلی
که به دست رود میداد
تا برساند به دریا
و آن اسکلهی چشمبهراه
در دلشورهی بندرها
تمام دلخوشی من
باران بود
و بعد از ظهرهای ابری
که دست بیشه را بند میکردند
و او پشت شیشه مینشست
در دلتنگی نهرها
و شنهای داغ جنوب
چیزی با من میگفت
از آرزوهایش
و من زبانم بند میآمد
از رعدوبرق نگاهش
با چترم به کوچه میزدم
دور میشدم
میرسیدم به بیشه
آب را گِل میکردم
گِل میکردم
گِل میکردم
و با دستم ریگها را
میکردم لای پاییندست
و لعنت میفرستادم
بر آفتاب جنوب
و حال خوبِ اسکله
اردیبهشت هم رفت
مثل او
نه به سمت جنوب
و بر دستهگل خشکیدهای
که در پرسهی شبی خردادی
از تن بیشه برداشتم
کسی نوشته بود:
رودخانههای فصلی
به دریا نمیرسند…




آخرین دیدگاهها