و من امشب
چشم در چشم رویایی شدم
که از میان انگشتانم سرازیر شده بود.
من امشب سنگ شدم
به سنگینی دانه دانهی حفرههای درونم!
به سبکی و متخلخلیِ تک تکِ سلولهای وجودم!
به بلندای موهای طلایی وُ
کوتاهی بوسهای بر مژگانِ رویایم.
دخترم!
دلخور نباش
من مادرانگی نمیدانستم…
میگویند هر بار که به گذشته برگردی و حادثهی ناگواری را مرور کنی انگار که دوباره آن اتفاق برایت رخ داده.
و من امشب دوباره غرقِ رویایم شدهام.
و من امشب راه نفسم بند آمده است.
و من امشب نمیخواهم دست هیچ نجات غریقی را بگیرم.
میخواهم در اشکهایم غرق شوم.
با این وجود خوشحالم باری که مدتها بر دوشم سنگینی میکرد را بالاخره با همراهی “مامان مولی” زمین گذاشتم. خوشحالم عزیزانم همراهم بودند و رویدادها طوری پیش رفتند که نگرانیهای دیشبم رنگ باختند.
هر چند بعضی بارها هر قدر هم زمین بگذاریشان، سنگینیشان بر شانه میماند! ولی به خودت میگویی هر کاری از دستم برمیآمد، انجام دادم.




آخرین دیدگاهها