تو زندگی گاهی یکهو حس میکنی خیلی بیپناه شدی، حس میکنی خبری از زمین سفت زیر پاهات نیست.
این “سه ماه دیگه”، “شش ماه دیگه” وقتی مدام تکرار میشود در میانه زیستن را باید یاد بگیری. میانهای که گاه میتواند پر از تشویش و درد و اضطراب باشد و گاه میان روزمرهگیها گم میشود ولی مثل سردرد یا دندان دردی پسزمینهی تمام روزت است. نه خیالت راحتِ راحت است و نه ناراحتِ ناراحت.
بغض داشتی و هر چقدر اشکهات را پاک میکردی بند نمیآمدند. ترافیک بود و جزء معدود بارهایی که ترافیک لباس چرک و دودیاش را در آورده بود و منتظر بود قلبت آرام بگیرد. و مثل مادری مهربان دست روی سرت میکشید.
عابرهای پیاده زودتر از شما سراشیبی خیابان را پایین میرفتند. غروب بود و هوا به سمت تاریکی میرفت. عجیب اینکه نویسندهی زنی را دیدی که داشت سلانه سلانه از خیابان پایین میرفت و با اینکه ترا دید اما نگاهتان به هم گره نخورد و الا احتمالا در صفحهی اینستاگرامش از تو هم یادی میکرد!
او که از زمین و زمان مینویسد، دایرهی واژگان وسیع و گستردهای دارد اما نمیدانی چرا با پسزمینهی افکارش زاویه داری! چرا نمیتوانی بپذیری یک نفر نمیتواند غصهدار اینهمه آدم با شرایط متفاوت، پیچیده و حتی متناقض باشد!
هر چند چه اهمیتی دارد تو چه فکری میکنی. وقتی زندگی کار خودش را میکند، تاریخ کار خودش را میکند، جغرافیا کار خودش را میکند. زمان کار خودش را میکند و درد کار خودش را میکند.
به “در میانه زیستن” فکر میکنی. موقعیتی که تنها زمانی قابل تحمل است که فکر میکنی لااقل هنوز اتفاق بدی نیفتاده.
اما به محض اینکه به این فکر کنی، نکند اتفاق بیفتد و اگر اتفاق بیفتد چه میشود و… آتش به جانت میافتد. و “زمان” بزرگترین دشمنت میشود و زمین جهنمیترین جای دنیا.
بعد که به این مسئله فکر میکنی، تو در سرزمینی زندگی میکنی که گاه حتی نمیتوان برای روز بعد برنامهریزی کرد، چه رسد به سه ماه بعد، شش ماه بعد، یک سال بعد؛ کمی آرام میگیری.
تو در خاورمیانه زندگی میکنی.
و در خاورمیانه زیستن، نوعی مرگ تدریجی است.
و در خاورمیانه زیستن، یعنی در میانهی مرگ و زندگی بودن، یعنی سایهی جنگ، خونریزی، غارت، کشتار و ناهنجاری مدام بالای سرت است.
احمقانه است با این شرایط نگران سه ماهِ بعد هستی. تو که حتی نمیدانی فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد، اصلا زنده هستی، نفس میکشی یا نه. تو که نمیدانی فردا سر خانه و زندگیات هستی یا آواره و سرگردانی.
عجیب اینکه وقتی باید مبارزه کنی، طاقت بیاوری و مثل کوه استوار بمانی در برابر سختیها، دردها، بیماریها، جنگها، مبارزه میکنی، طاقت میآوری و پا بر جا میمانی.
دلیل و معنای ادامه دادن را هم مییابی!
و ادامه میدهی حتی با درد!
پس از چه میترسی؟!
عکس: حمیدرضا امیری




آخرین دیدگاهها