روزهای سختی را گذراندیم. لحظههایی پر از بیم و امید، پر از تاریکی و نور، لحظههایی که دور از چشم بقیه گوشهای زار زدیم، از شدت اضطراب راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم، پرحرف شدیم، بافتیم و بافتیم و شکافتیم و شکافتیم. مدام میپرسیدیم مگه میشه؟ مگه داریم؟ تا کجا؟ تا کی ادامه داره؟ یعنی چی میشه؟ و برای هزارمین بار میپرسیدیم: تو میگی آخرش چی میشه؟ یعنی دوباره صدای خندهی بچهها میپیچه تو خیابونا؟ چه کاری از دست ما بر میآد؟ چرا هر کی به هر کی میرسه میزنه؟ جای گفتوگو کجاس پس؟
غیر خودی خودی رو میزنه، خودی غیرخودی رو… خودیها به جون هم افتادن؟ غیرخودیها هم به جون هم افتادن؟ چرا هر کی هر جایی هست میگه من درست فکر میکنم، درست عمل میکنم، من حقم و بقیه ناحق؟! واقعا چرا؟
گاه میپرسیدیم و میپرسیدیم و گاه سکوت کردیم و به صدای تیک تاک ساعت که شبیه نالهی زنی شنیده میشد، گوش سپردیم.
هر روز صبح با دلهره گوشیهایمان را چک کردیم و هر شب با بغضی در گلو میخوابیدیم. نگرانی بخش جداییناپذیر زندگیمان شده بود. گویی جهنمی دستهجمعی را تجربه میکردیم بیآنکه گناهی مرتکب شده باشیم و این بخش دردناک تجربهی ما بود. حتی دیگر خودمان هم به خودمان رحم نمیکردیم. خیلیها زیر فشار قضاوت له شدند بیآنکه کسی متوجه تفاوتهای فردی و حتی تشدید بیماریهای روحی و پانیکهایشان شده باشد. با هم درد میکشیدیم و همه سوگوار بودیم اما بعضیها خود را سوگوارتر میدانستند! میدانی سوگ در انزوا تو را از درون تهی میکند اما سوگِ دسته جمعی از جنس دیگری است، تو را هر لحظه میشکند؟ هر بار بخشی از وجودت را میبینی که به وحشتناکترین شکل ممکن خُرد شده و کاری از دست تو برنمیآید. گاهی که دیگر تن و بدنت تحمل اینهمه دلهره و نگرانی و غم را ندارد، فاصله میگیری از دیدن و شنیدن وقایع روز. سعی میکنی فقط امیدبخش باشی. هر کاری از دستت برمیآید، انجام دهی. نه برای اینکه صرفا به بقیه کمک کنی بلکه برای اینکه مدام به خودت ثابت کنی هنوز زندهای، هنوز میتوانی تاثیرگذار باشی، هنوز میتوانی بدون فشار قضاوت دیگران خودت باشی و به شیوهی خودت ادامه دهی، نه لزوما چیزی که دیگران میخواهند. میپذیری کاری از دست تو برمیآید که از دست دیگری برنمیآید، همانگونه که دیگری کاری انجام میدهد که از توان جسمی و روحی تو خارج است. و زیبایی همینجاست در همین تفاوتها، در همین دیدگاههای مختلف.
هرچند گاه این زیبایی را به وحشایانهترین و بدویترین شکل ممکن توی صورتت بکوبند. هرچند بیرحمانه خشمشان را جایی که نباید خالی کنند و زمین سست زیر پایت را چنان سریع بکشند که نفهمیدی از کدام طرف کشیدهاند و چرا و چگونه زمین خوردهای.
میبینی روزهای سختی بود و سختتر هم خواهد شد ولی جامعه باید از سر بگذراند این روزهای نابرابر را تا از درون متحول شود تا به جایی برسد که لااقل آنها که ادعای دموکراسی دارند تفاوتهای فردی را به عنوان اولین و اساسیترین حق شهروندی به رسمیت بشمارند، برچسب نزنند و خشمشان را جای درست خالی کنند تا همه دست در دست هم جلو برویم.
چرا که معتقدم دموکراسی اول از رابطهی من با خودم شروع میشود تا به رابطهی من با نزدیکانم برسد و همینطور گسترش یابد تا به جامعه برسد و الا که دروغی بیش نیست. و نمیتوان با پا گذاشتن روی آزادی فردی به آزادی بزرگتری دست پیدا کرد.
٭تصویر:
پنجرهای از جنس نور
کادویی بود از طرف خورشید!
و من چقدر خوشبختم.




آخرین دیدگاهها