دو ماه دور بودم، دو ماه که نمیدونستم چه مرگمه. میدونستم دلتنگم ها، میدونستم یه چیزی کمه، جای یه چیزی تو زندگیم خالیه، حتی متوجه بودم چی اما باز نمیتونستم دقیق بیتابی و بیقراریم رو توصیف کنم.
فکر میکردم خالیام، سبک شدم، سبکیای بیقرارکننده، سبکیای بیتعلق، بیدلدادگی، بیگرانش، بیهویت، بیمعنا، بیزندگی…
مثل آدمی که تازه بیناییم رو از دست داده باشم، هر چقدر هم به نور، به رنگها فکر میکردم، تصورشون میکردم، سعی میکردم گرمای رنگ زرد رو حس کنم، لطافت رنگ گلبهای رو لمس کنم، دوری و غم رنگ آبی رو، باز همه چیز خاکستری بود. همه چیز در هالهای از مه بود، پشت شیشهای غبارآلود، با پردههای ضخیم مخملی!
وقتی بعد از دو ماه دوری در فضای مورد علاقهام قرار گرفتم، انگار که دوباره بیناییم رو بدست آورده بودم، انگار که پردهها افتاده بودند، شیشهها تمیز شده بودند و خبری از مهگرفتگی نبود؛ باورم نمیشد داشتم میدیدم، داشتم نفس میکشیدم، داشتم زندگی میکردم!
فکر کردم این عینکه، این جهانبینیه، این ریسمانِ نجاته نبود، ها! و تو اون مدت چقدر فقیر بودم، چقدر بیقرار بودم، چقدر دلم گرفته بود، حتی بیشتر از اونچه که تصورش میکردم. راستی چطور دوام آوردم؟ چطور واقعا؟
وقتی بعد از دو ماه درها باز شدند و پنجرهها تمیز و با وضوح بیشتری میفهمیدم چه مرگم بوده، فقط اشک ریختم، مثل کسی که بیماری مهلکی رو شکست داده، مثل نابینایی که با دیدن آبی آسمان و سبزیِ درختها و بالهای رنگارنگ پروانهای شوکه شده، مثل آدمی تشنه که به چاه آبی در دل کویر رسیده یا برای اولین بار آسمون کویر رو دیده یا کسی که به عشقش رسیده؛ فقط اشک ریختم.
الان هم یهو دلم تنگ شد.
مگه فقط باید دل آدم برای یه شخص یا یه مکان و زمان خاص تنگ بشه؟
خیلی وقتها دلم برای زمانی تنگ میشه که بیشتر درگیر علاقهام بودم. اما الان دلم برای خودِ خودِ خودِ علاقهام با تمام وسعتی که داره تنگ شده، برای اون دریچه که از طریق اون جهان رو میبینم، اون نگاه و جهانبینی که به زندگیم رنگ و بو میده، برای اون تفسیرها، اون تعبیرها، اون کشف و شهودها تنگ شده. دلم برای علاقهی واقعیم تنگ شده.
انگار سالها ازش دور بودم. مثل بچهای که بهونه مادرش رو میگیره، بهونهش رو میگیرم.
این مدت تجربههای زیادی بدست آوردم. توی یه مهارت، خودم رو به چالش کشوندم، به کمک چند دوست گرانبها از پسش هم بر اومدم و خیلی هم رشد کردم. خوبه ها، ولی جایی نیست که بهش تعلق دارم.
به خودم میگم کافیه، دلم فضای خونهی واقعیم رو میخواد. فضایی که بهش تعلق خاطر دارم، دلم براش میتپه، دلم براش بدجور میتپه.
شما دلتون واسه چی تنگ شده راستی؟
عکاس: ناشناس



آخرین دیدگاهها