و کسی که هیچ‌کس را مقصر نداند…

ساعت شش صبح با صدای زنگ عزیزی بیدار شدیم. هرچقدر که بعدش تماس می‌گرفتیم برنمی‌داشت.

ناگهان دلشوره‌ای گنگ، تلخ، نه مَلَس به همراه هزاران تصویر آشفته، سرگردان و درهم و برهم به ذهنم حمله‌ور شدند.

و به آنی انگار زمین را از زیر پاهام کشیده بودند. انگار بچه بودم و وسط شلوغی و میان آنهمه دست‌های آویزان و پاهای دوان رهایم کرده بودند.

 

و باز هم انگار زمین با سرعتی بیش از همیشه شروع به چرخیدن کرده بود و همه چیز را با خود می‌چرخاند. معلق شده بودم و هیچ سطح تماسی پیدا نمی‌کردم پاهایم را به آن بفشارم، دست‌هایم را به آن بگیرم یا تن و بدنم را به آن تکیه بدهم.

 

زمان ابدی شده بود و مکان از دست رفته. ذره‌ای شده بودم سرگردان در کهکشانی لایتناهی.

و یادم افتاد که زندگی می‌تواند گاهی همین اندازه ترسناک باشد.

دقایقی که یک عمر طول می‌کشند و اگر فقط یکی از آن حجم و توده‌‌های دردناک تصویر کومه شده روی هم اتفاق بیفتد، زندگی‌ات زیر و رو می‌شود.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم از آن گردونه‌ی هولناک خودم را بیرون بکشم و فکر کنم شاید اشتباهی دستش روی شماره رفته و منتظر خبری باشم. دست از خودسرزنشگری هم برداشتم.

 

این روزها بیشتر از همیشه به همان ضرب‌المثل معروف می‌رسم که درست نمی‌دانم متعلق به کدام کشور آسیایی است.

((کسی که دیگران رو مقصر می‌دونه، هنوز خیلی راه پیش‌رو داره،

کسی که خودش را مقصر می‌دونه، نصف راه رو پیش رفته،

کسی که هیچکس رو مقصر نمی‌دونه، به مقصد رسیده!))

جمله‌ی سوم، عجب جمله‌ای‌ست. خیلی باید راه رفته باشی، زمین خورده باشی و بلند شده باشی، هزار بلا سرت اومده باشد و به درک عمیقی از همه‌ی آن اتفاق‌ها رسیده باشی تا به عمقِ جمله‌ی سوم دست پیدا کنی و بعد بتوانی آن را عملی کنی!

البته همانطور که می‌گویند کسی که اولین فحش را داده، جامعه را به سمت مدنیت پیش برده، و از جنگ و جدل دورتر کرده؛ انگار بعضی اوقات این غر زدن‌ها و چُس‌ناله‌ها سوپاپ خشم‌مان را تنظیم می‌کنند و مطلقا بد نیستند.

 

عکس از صفحه‌ی حمیدرضا امیری

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *