و دلی که باز هم شکست

از قبل تولد امسال و با یک تمرین فشرده و سنگین دف درد شروع شد.

عجیب بود سال های اخیر که بحث تولد می شد و کادو زیاد سخت نمی گرفتم و حتی زمانیکه می پرسیدند چی برات بخریم؟ اسم چند تا کتاب که دوست داشتم را فهرست میکردم.

 

امسال اما دلم خواست کادویی بگیرم. و فکر کردم چه چیزی بهتر از دف سبک و حرفه ای. نزدیک ظهر با کلی شور و شوق بهارستان رفتیم و موقع امتحان دف ها درد در دستم می پیچید، در کنار این مسئله که خرید دف خوب هم مهارت می خواست. اما همان روز، همان لحظات فکر کردم ممکن است مشکل غیرقابل چشم پوشی باشد و ممکن است برای همیشه ناچار شوم دف را کنار بگذارم. کشمکش درونی داشتم ولی فکر کردم حتی دف را هم زمین بگذارم، تنبک و کمانچه را دارم. و سعی کردم نادیده اش بگیرم هر چند دف را نخریدم!

 

چند وقتی بود موقعیت های فوق العاده ای برای پیشرفت و تمرین هدفمندتر و حتی تدریس پیش رو داشتم. بعد از سال ها تابستان کلاس تنبک ثبت نام کردم و فکر کردم تا پایان سال تکمیلش می کنم. میدانستم فراز و نشیب های زیادی سر راه دارم ولی ته دلم خوشحال بودم که بالاخره نوری به مسیرم تابیده و همینکه در مسیر حرکت میکنم عالی است. آهسته و پیوسته پیش بروم.

این روزها اما حتی موقع تمرین تنبک هم درد دارم و با اینکه هنوز نوار عصب عضله را نگرفته ام ولی می دانم اگر به همین منوال پیش بروم ممکن است کمانچه را هم ناچار شوم کنار بگذارم.

 

هر روز که می گذرد و می بینم مسئله جدی تر از آن است که فکرش را می کردم، دلم بیشتر می شکند. وقتی فکر می کنم تمام کلاس های خودم، تمرین با هنرجوها را باید زمین بگذارم دلم هزار پاره می شود. وقتی فکر می کنم رتبه تک رقمی دکترام را ناچار شدم زمین بگذارم و حالا هم مسیر موسیقی را که با اینهمه شور و شوق آمده ام اشک امانم نمی دهد.

خیلی درد دارد گفتن اینکه کاش فلج می شدم ازهر دو پا ولی می توانستم سازهام را تخصصی پیش ببرم.

اینکه درد بخشی از وجودت می شود که بحث دیگری ست. اینکه همیشه فکر می کردم من که خیلی برای مسائل هورمونی ماهانه اذیت شدم، لااقل از یک سنی به بعد راحت می شوم و تازه زندگی میکنم. آن رویا هم سوخت. مثل همه ی موقعیت های فوق العاده ای که در موسیقی داشتم بدست می اوردم!

نمی توانم ریسک کنم. دف که تمام شده ست. تنبک هم باید به حداقل برسد و ناچارم هنرجویی که مربی خانم می خواست را تا پایان ترم برسانم اما آن دیگری را بایدبه استادم بسپرم.

باید حتی اگر ده درصد شانس دارم برای کمانچه نگهش دارم. با نهایت مراقبت ادامه بدهم. باید آهنگ سازی را جدیتر بگیرم و شعر را هم.

دنیا عجیب می چرخد و

من عجیب دلم تکه پاره است.

و اعتراف می کنم از بس گریه کرده ام که چشم هام دو کاسه ی خون شده اند ولی زندگی همین است. باید بر سر مزار رویاهات دل سیری گریه کنی و بلند شوی به راهت ادامه بدهی بی آنکه ادای قربانی ها را در بیاوری.

 

گاهی زندگی

سوگواری برای شکوفه های رویایی ست

که هنوز باز نشده

خشکیدند!

 

 

+++

 

امروز
بخشی از وجودم رو
دفن کردم
و جالبه که هنوز زندگی میکنم،
نفس میکشم!
و میدونم که فردا باز لبخند میزنم
لبخندی که تنها سلاحمه
تو روزای سخت.

“نازک آرای تن ساق گلی،
که به جانش کِشتم،
و به جان دادمش آب،
ای دریغا ! به برم می شکند.
دست ها می سایم،
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم،
که به در کَس آید،
در و دیوار بهم ریخته شان،
بر سرم می شکند.”

(نیما یوشیج)

 

قرار بود برای تولدم، کلی عکس از سالی که گذشته بود به اشتراک بگذارم.

تولد امسال را با عزیزانی بودم که بخش جدایی ناپذیر زندگی ام هستند و سختیهای مسیر زندگی را قابل تحمل می کنند.

 

+++

 

بعضی اتفاقها زندگی را به قبل و به از خودشان تقسیم میکنند.

و امروز بالاخره یکی از همین اتفاقها که هر قدر ندیده میگرفتمش
محکمتر به صورتم میخورد را پذیرفتم!

 

امروز رویایی را دفن کردم

خون گریه کردم

و تمام شد.

 

 

+++

 

دیشب از شدت ناراحتی زود خوابیدم مثل شبهای قبلتر… دردهایی که در سطرهای بالا از آنها نوشتم، با گذشت یک شب، ته نشین شده اند.

و حالا که آرامتر شده ام، میخواهم از مسیری که آمدم تشکر کنم، از سازهای کوبه ای تشکر کنم. برای اینکه تاریکترین روزها را برایم قابل تحمل کرد. برای اینکه دوستان و عزیزانی را وارد زندگیم کرد و به زندگیم عمق و معنای بیشتری داد. برای اینکه لحظاتی از دغدغه های زندگی دورم کرد. برای اینکه من را به امروز رساند که شاید بدون آنها امکانپذیر نبود. شاید ماموریت آن بخش از زندگیم این بود که من را به بخش دیگری از زندگیم برساند و من را از آب و آتش و حوادثی که از سر گذراندم، عبور بدهد.

شاید این دوری باعث شود متمرکزتر بر کمانچه و آهنگسازی کار کنم یا حتی بر شعر.

سازهای کوبه ای پلی شدند که من را از سقوط در دره نجات دادند و به ساز ملودی دار رساندند. نمیخواهم با غم و غصه ازشان جدا شوم. بیشک یکی از زیباترین و موثرترین بخشهای زندگی ام بوده و هستند.

نمیخواهم با جبر از آنها جدا شوم. میخواهم دستشان را صمیمانه فشار دهم و چند دقیقه ای را آرام در آغوششان بمانم. و در گوششان بگویم مرسی که بودین، مرسی که در قلبم هستین و بخشی از وجود و خاطراتم.

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *