گاهی زنگ زدن برای من مثل زمانیست که به مهمانی یا مراسمی دعوت هستی که اصلا حوصلهاش را نداری ولی ناچاری بروی، و تا آخرین لحظه منتظری مهمانی کنسل شود.
بیشتر از آنکه دلم بخواهد طرف گوشی را بردارد، دلم میخواهد گوشی خاموش باشد، در دسترس نباشد، روی پیغامگیر باشد یا طرف دستش بند باشد، یا حتی آنقدر دیر متوجه زنگ تماس شود که من قطع کرده باشم!
اینجور مواقع حسم شبیه آدمیست که به مهمانیای رسمی و نچسبی میرود ولی دعا دعا میکند میزبان خانه نباشد، صدای زنگ را نشنود و یا زنگِ در خراب باشد و هر چقدر هم تماس میگیری برندارند و تصمیم بگیری برگردی.
بعضی تلفنی حرف زدنها همینقدر برایم غیر دوستداشتنی و نچسب هستند.
مخصوصا اگر تماسی ضروری و رسمی باشد. و از همه بدتر برای احترام به طرف مقابل ناچار باشم کُوردی حرف بزنم!
اینجور مواقع است که دلم میخواهد زمین دهان باز کند و من را ببلعد.
جواب تلفن دادن اما بیشتر برایم استرسزاست و استرس اولیه که رفع شد به شدت ملالآور است برایم. شروع به راه رفتن میکنم و خیلی زود به نفس نفس زدن میافتم!
حس کلافگی دست از سرم برنمیدارد. و بعد از پایان تماس هم باید کمی راه بروم تا ذهنم را آرام کنم! حسم شبیه کسی است که او را ناچار به کار با اعمال شاقه در معدنی تاریک کردهاند!
برای همین گاهی به جای بعضی تماسهای غیرضروری، و چنانچه بیاحترامی به حساب نیاید؛ ویس یا پیام میفرستم.
و در کل تماسهایم را در بهترین شرایط روحی و سطح بالای انرژی میگیرم و تا حد ممکن به غروب و شب موکول نمیکنم.
امیدوارم که به زودی به شرایط قبل برگردم.
عکس از: آزاده مالکی




آخرین دیدگاهها