*کتاب “پسران عشق” داستانی متفاوت و خوش خوان است که به دورهی خاصی از تاریخ کشورمون اشاره داشت از سالهای قبلِ انقلاب شروع میشد و به سالهای بعد از انقلاب و جنگ ایران و عراق میرسید. و بیشتر متمرکز بر زندگی اقلیتهای جنسی و مذهبی است.
قصهی دو پسر که تفاوت تمایلات جنسی آنها باعث طرد و آواره شدن، مورد سواستفاده قرار گرفتن و انواع آسیبهای روحی و جسمی به آنها شد و یکی با صورتی نیم سوخته و روانی آزرده به غربت پناه برد و دیگری جانش رو از دست داد.
ربیحاوی قصهگوی خوبیه. هر چند گاه برخی خرده روایتها به راحتی قابل حذف بودند چرا که باعث اطناب شده بودند.
درسته که نویسنده دنبال شبکهسازی برای برجسته کردن سوءاستفادههای مردان بیمار جنسی بود ولی گاهی احساس میشد چرا بیشتر مردان بیمار بودند و با انواع روابط جنسی هم سیریناپذیر بودند!
برای همین برخی خرده روایتها خیلی مشابه بودند و گاهی حس میشد که تکراریاند، مدام با افرادی مواجه بودیم که داستانی مشابه داستان “ناجی” داشتند و یا مردهایی که به بدن بقیهی مردها طمع داشتند!
عشق “جمیل” و “ناجی” در برابر روابط دیگر مردها که بر اساس لذتجویی و سوء استفاده بود، به خوبی به تصویر کشیده شده بود.
اشاره به رنگهای مختلف در داستان از رنگ دسته گلی که ناجی به راوی داد، تیشرتهای امیر دردسر، ارایش پیشانی راوی تا دامن رقاصها و… به نوعی اشاره به پرچم رنگینکمانی همجنسگرایان دارد. پرچمی شامل هشت رنگ که هر رنگ نماد آرمانهاییست که گیلبرت بیکر، طراح پرچم، برای جامعهی اقلیت جنسی داشت.
گاه روند داستان کند میشد و گاهی خیلی عالی پیش میرفت.
صداقت راوی در روایت خیلی به دل مینشست و یکی از نقاط قوت داستان بود. اعترافبازیها طبیعی به نظر میرسید. هر چند در مورد لو دادن مخفیگاه سورن و دوستانش به اطناب کشیده شده بود.
اما گاهی رخدادها خیلی مهندسی شده به نظر میرسید، برای مثال اینکه بعد از بازگشت به کشور دقیقا سر از گاوداری که قبلا خوکدانیای بود که آنجا کار میکردند در بیاورند و کاووس را ببینند! و جالب اینکه کاووس با آنهمه خشم و خضب قاعدتا باید دنبالشان میبود و زندگی را برایشان زهر مار میکرد. در حالیکه در ادامهی داستان خبر چندانی از او نشد.
دو شخصیت اصلی به شدت منفعل بودند در برابر مسائل سیاسی و اجتماعی که تا حدی قابل قبول بود با توجه به اینکه تازه وارد دوره جوانی و جامعه شده بودند و هنوز جایگاه فکری مستحکمی نداشتند مخصوصا اینکه مدام اتفاق پشت اتفاق میافتاد و زمانی برای تجزیه تحلیل نمیگذاشت.
این مسئله از یک طرف امتیاز به حساب میآمد چون با دو فرد معمولی جامعه سر و کار داشتیم و قهرمانسازی اتفاق نیفتاده بود، از طرفی بالاخره بعد از آنهمه اتفاق انتظار میرفت تغییری در نگرش لااقل یکی از آنها ایجاد میشد، تلاشی برای هموار کردن شرایط برای اقلیتهای جنسی یا حتی تغییر نگرشی در خودشان.
گاهی تفاوت لحن شاخصی بین شخصیتهای اصلی حس نمیشد! در حالیکه نویسنده گاه در شخصیت فرعی بصورتی عالی این تفاوت لحن و زبان را به اجرا در آورده بود و با کمی دقت، قطعا از عهدهی این تفاوت لحنها برمیآمد.
کاش نویسنده بیشتر روی کشمکشهای درونی راوی بعد از سوختن نیمی از چهرهاش، اولین مواجه با تصویرش در آینه و چالش کنار آمدن با بخش ظاهریِ هویتِ جدیدش کار میکرد.
عدم گسترش احساسات درونی موقع مفقود شدن “هستی” و دیدن ننه ریحان بعد از آنهمه دوری هم قابل توجه بود.
ربیحاوی قلم قوی دارد و لحظات بکر، زیبا و تاثیرگذاری رو به تصویر کشیده و عمق درد و رنج انسان در برابر انسان، انسان در برابر جنگ، سنت، فرهنگ و… را به خوبی نشان میدهد.
در کنار این مسئله که خیلی به نظر نمیرسید ما همراه شخصیتهای داستان در خیابانهای آن زمان راه میرویم و با مردمی مواجه میشویم که دایره واژگان و لحن مردم آن زمان را دارند.
*داستان کوتاه”چنار” از گلشیری:
بیشک از کارای قوی گلشیری نیست. داستان قشنگ ولی متوسطیه. دیالوگها، لحن هر فرد، فضاسازی و تصویرها عالی هستند و انگار فیلم داریم میبینیم با تصور جزئیاتی که ذکر شده. یه سوژه ساده داره که ممکنه بارها مشابهش رو ببینیم و از کنارش رد بشیم!
طنزی داره داستان در پسزمینهاش. و راوی اول شخصه. جالبه که راوی، دیر هم متوجه میشویم اول شخص روایت میشود داستان!، از بس حواسش پرت اون ماجرا شد نتونست فیلم رو ببینه در حالیکه جوانِ روی درخت فیلم رو دید و کیفشم برد و طبیعتا تنبیه هم شد که فیلم بدون بلیت نبیند.
چقدر دلم شکست درخت رو بریدن با وجود اینکه درخت خشک بود!
فکر میکنم نویسنده باید سرنخی میداد که پایان غافلگیرکننده نباشد. درست است که روایت از زمانی شروع میشود که مردی بالای درخت چنار است و هنوز فیلمی شروع نشده که نیاز باشد نگاه مرد به سمت پرده سینما باشه. ولی خوب بود که مرد یه کوچولو تمرکزش به سمت سینما میبود، نویسنده میتونست یه فضای کلی از خیابون، سینما و چند مغازه رو تو داستانش بیاره، بدون اینکه داستان لو بره، از طرفی این ایراد به داستان وارد نبود که قبلا به سینما اشاره نشده و مخاطب احساس کنه رودست خورده.
احتمالا نویسنده نگران بوده، لو بره طرحِ داستان
و غافلگیریش از بین بره. که این نقطه ضعف داستان هست.
راجع به تکنیک فاصلهگذاری و پرش زمانی که اتفاق افتاد و سرنوشت چنار در قسمت دوم وبصورت جداگانه آمد، به نظر میرسد چندان نیاز نبود و در همان قسمت اول داستان تمام شده بود.
اگر کمی سختگیرانه نگاه کنیم دیالوگ مردی در اواخر داستان، علت بالارفتن رو خودکشی میدونه اصلا لازم نبود.
*داستان “عید ایرانیها” از سیمین دانشور خوبیه. تقابل شادی و غم، تقابل جشن نوروز و سوگ حاجی فیروز برای پدرش و دو پسربچهی آمریکایی ساکن ایران برای سگشون زیبا به تصویر کشیده.
تصویری که از نقاشی بچهی کوچکتر، تد، از شیر و خورشید روی پرچم داد و شمشیر رو نتونست بکشه عالی بود همینطور ارتباط دوستانهی بین بچهها با حاجی فیروز با وجود داشتن زبان متفاوت! پرچمهای درهمِ بعد از باران، انگار نمادی بود از اتفاقهای ناخوشایند بعد از گم شدن سگ بچههای امریکایی و مرگ پدر حاجی فیروز. انتخاب راویهای بیطرف و بیان وضعیت اقتصادی، اجتماعی و حتی سیاسی، از جمله مصونیت سگ آمریکایی، بدون هیچ گونه مستقیمگویی به تصویر کشیده شده.
*کتاب قمارباز از داستایوفسکی.
حدود هشتاد صفحهی اول قمارباز رو که خوندم خیلی ارتباط نگرفتم ولی بعد کم کم بهتر شد
ریتم تندتر شد و خط داستان جذابتر شد. با پیچشهایی که نویسنده به داستان داده بود از جمله اومدن یهویی مادربزرگی که همه منتظر مرگ و ارثش بودن و …
اوایل داستان که راوی روایت میکرد از حسهای منفیای میگفت که بواسطهی برخی حرفها و کارهاش از بقیه دریافت میکرد و براش چندان هم اهمیتی نداشت اما به مرور اون بُعد شخصیتی کمرنگ و کمرنگتر شد!
داستان در مورد زندگی قشر و طبقهی خاصی از جامعهست حالا چه روسی باشند، چه فرانسوی یا انگلیسی. مسئلهای که تو داستان دوست نداشتم این بود که خیلی برچسب میزد راوی به دیگران با توجه به ملیتشون. با در نظر گفتن این مسئله که این نظرِ راوی بود و سوای از نظر نویسنده و
فارغ از اینکه واقعا به اون مسائل معتقد بود یا نه.
پایان داستان خیلی دردناک بود. راوی که به نوعی به خاطر از دست دادن معشوقش، پولینا، زندگیش رو از دست داد؛ زمانی پیغام معشوق رو بالاخره دریافت کرد که پاک باخته بود و نوشداروی بعد از مرگ سهراب! احساس دوست داشتنی که اگر قبلتر معشوق به او نشان میداد، خط زندگی راوی را تغییر میداد.
شخصیتها خوب پرداخت شده بودند اما به نظرم شخصیت پولیا جای پرداخت بیشتری داشت.




آخرین دیدگاهها