وقتی به دردی آشناتر بله می‌گویی

روبراه نبودی اصلا. باید به خودت فرصت می‌دادی. باید کنار می‌آمدی با اتفاقی که موقع ساندچک پیش آمده بود. فکر کردی به جمله‌ای که مدتی‌ست سر زبان‌ها افتاده حسابی:

برای مسئله‌ای که پنج سال دیگه برات اهمیتی نداره، بیشتر از پنج دقیقه وقت نذار.

 

بارها از این روش استفاده کرده‌ و نتیجه گرفته‌ بودی. چهارشنبه اما نمی‌توانستی با دردت اینگونه مواجه شوی. مسئله حس درونی و احساسات تو بود. احساس می‌کردی به شدت زخم خورده‌ای.

 

اینجور مواقع یا به نوشتن پناه می‌بری، یا به خواب، یا نزدیک‌ترین و پررنگ‌ترین و حتی کوچک‌ترین اتفاق خوشایند روزهای اخیر. و آنقدر در ذهنت تکرارش می‌کنی که گندش در بیاید و لوس و بی‌معنا شود. و تو دیروز به همین روش متوسل شدی.

عجیب‌تر  اینکه گاهی به دردی دیگر، پناه می‌بری، دردی آشناتر، دردی ملموس‌تر و امن‌تر. البته که دردناک است اما قرار نیست نقش قربانی‌ را بازی کنی و دلت برای خودت بسوزد. قرار است به هر طریقِ ممکن کمی آن دردِ لعنتی را ساکت کنی. تکرار می‌کنم هر روش ممکن.

 

باید رها می‌کردی و به زندگی برگشتی. و به این مسئله توجه می‌کردی که ممکن بود اتفاق ناخوشایند دیگری می‌افتاد که عواقب سنگین و دردناکی برایت می‌داشت.

 

دیروز بالاخره گذر کردی و بیرون آمدی از آنهمه حال بدی و انزوایی که یکباره برایت پیش آمده بود. انگار بخشیده باشی فردی را که خواسته یا ناخواسته مسبب چنین شرایطی شده بود. انگار جدا کرده باشی آن موقعیت را از خودت و شخصیتت و فرصتی دوباره به آن بخش از وجود و هنرت داده باشی. و بالاخره وارد گروه شدی و به پیام‌ها واکنش نشان دادی.

بعد هم تصمیم گرفتی بیرون بزنی. خیالت از عزیزی که دچار سانحه شده بود هم راحت شد تا حدی.

بعد از مدت‌ها آلودگی، هوا خوب بود، آسمان آبی و با تکه پاره‌هایی از ابر و یک ساعتی فرصت شد پارک پردیسان بروی.

 

جالب این بود همینکه بیرون زدی حس کردی حتی آن طناب پوسیده که به اتفاق خوشایندی وصل بود تا از آن لحظه‌های دردناک بگذری را رها کردی! و حس کردی آزاد شدی و رها از همه آنچه به حق یا نابه‌حق برایت اتفاق افتاده بود.

تلاش‌های ناموفقی هم برای به اشتراک گذاشتن قسمت‌های شیرین تجربه‌ت در فضای مجازی داشتی که سعی کردی بپذیری‌شان. و فکر کنی که حتما حکمتی در آن‌ها بوده.

مسئله‌ی مهم بازگشتت به زندگی و تلاش است و می‌دانی باید با قدرت بیشتری ادامه بدهی عزیز.

و حالا با اطمینان می‌گویم تو عبور کردی از یکی از تاریک‌ترین لحظات زندگی‌ات.

تو موفق شدی دختر.

 

عکاس ناشناس

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *