تَرَک برداشت
شیشهی نازکِ قلبم دیروز.
خُرده ریگی زد
که نشست
بر آیینهی چشمانم
و خراشید پرتوِ نگاهم را.
میدانی؟
اشک هم گاه
مرهم نیست
بر شیارهای عمیقِ رنجهایم.
صبر هم
مأمن نیست گاه
بر لحظههای خالی وُ غمگین دستهایم.
گفتی هرگز
کام نگیرم از درد
خرده نگیرم از ریگ،
شعر نشوم از پوشالِ رویایی فرسوده!
من اما
کام گرفتم از درد
خرده گرفتم بر ریگ
که آغشته به عطرِ دستهای تو بود!
سطر شدم،
شعر شدم
فریاد شدم
در گورستانِ ابدیِ عمیقترین
دوست داشتنها بر کاغذ!
بر سکوت رنجیده از غوغای اشکها
بر دامنِ کویرِ گونهها!





آخرین دیدگاهها