تا حد مرگ خستهم
یکشنبهی دیگهای هم گذشت!
یکشنبهای نسبتا شلوغ و پراسترس.
دلم میخواد بزنم بیرون و اونقدر راه برم که دیگه نتونم قدم از قدم بردارم!
دومین یا سومین بارون تهران هم بارید و من نتونستم چند قدم راه برم زیر بارون.
ماههای قبل برای انجام فعالیتهای شخصیم ناچار بودم از خیلی استراحتها، تفریحها و روزمرگیها بگذرم. برای همین گاهی پیش میاومد روزها خونهنشین بودم و مدتی که گذشت، حس کردم دارم شادابی و انرژیم رو از دست میدم. تحرکم کم شده بود و نمودار وزنم صعودی!
با اینکه کلی از کارها، پروژهها و برنامههایی که انجامشون رویا شده بود برام، رو یکی پس از دیگری با سماجت تموم کردم، ولی یه جایی فکر کردم خودم رو خفه کردم و کافیه دیگه. اینکه زمان شخصیت کمه و همون زمان کم رو اینجوری از خودت و نیازهات بزنی نتیجهش یه روحیه خسته و داغونه. حتی اگه از انجام یه سری کارای عقب افتاده حسابی کیفور باشی!
از اول مهر که مدارس باز شدن برنامهم تغییر کرد، وقت بیشتری برای خودم دارم. هر چند توقعاتم از خودم هم بالاتر رفته به همون نسبت، ولی سعی کردم بیشتر زندگی کنم، تغییرات خوب و زیباشناسانهای تو محیط زندگیم بوجود بیارم. بیشتر فیلم دیدم، بیشتر کتاب خوندم. تمرکزم رو روی شعر هم بیشتر شد.
پیشنهاد کار رسمی رو باز هم رد کردم! با اینکه خدا میدونه چقدر بهش نیاز دارم تا کمی من رو بیرون بکشه از خونه.
اما هر چه فکر میکنم، نمیتونم تنها سرمایهی زندگیم که وقتم هست رو به خاطر موقعیت اجتماعی و فرار از تنهایی و … از دست بدم.
با اینکه میدونم راه دوره، مقصد پرپیچ و خم و مه گرفتهس، تازه اگه مقصدی باشه که به نظر میرسه مسیره و بس. و چی بهتر از این، ولی ایمان دارم همین مسیر درستترین راهه برای رسیدن به اونچه که ارومم میکنه، اونچه که بخشی از وجودم رو پیدا میکنه و تحقق میبخشه. ایمان دارم و برای همین حالم خوبه با وجود شرایطی که گاهی دلسردکننده به نظر میرسه. اما میدونم مثل دونهی بامبویِ کاشته شده به یکباره این پوست انداختن و تغییر و رشد اتفاق میافته. دونهای که مدتها تو تاریکی دفن شده ولی به یکباره ارتفاع میگیره.
ظاهر همیشه نمیتونه نمایانگر باطن باشه و گاهی طول میکشه یه سری اتفاقها رقم بخوره. مثل اقیانوسی که ساکن و راکده ظاهرا، در حالیکه در عمیقترین بخشهاش زندگی در اشکال مختلف جریان داره.
اگه بخوام نگاهی به گذشته و تجربههام بندازم ، میتونم با قاطعیت بگم که بزرگترین دستاوردم تو این مدت، صبر و ایمان بوده برای دنبال کردن رویاهام. ایمان به این که راه مختص خودم رو برم، حتی اگر دور، حتی اگر غیر قابل دسترس به نظر برسه در ظاهر، حتی اگر به نظر دیگران کاری عبث باشه، حتی اگه پروژهای بلند مدت باشه.
هنوزم تو کورهراهها، تو تاریکیها یه لحظه دلم میلرزه، ترس بَرَم میداره، فکر میکنم نکنه من اشتباه میکنم، نکنه فرصتهای طلاییم رو از دست میدم و از اینجا رونده و از اونجا مونده میشم. اما میدونم شجاعت نترسیدن نیست، با وجود ترس ادامه دادنه. برای همین معمولا زود به تنظیمات برمیگردم و به خودم همون جمله معروف رو میگم: برای کسی که صبورانه تلاش میکنه، همه چی به موقع اتفاق میافته.
عکس: حمیدرضا امیری




آخرین دیدگاهها