از دیروز صبح که از خواب پریدم، آرام و قرار ندارم. اول فکر کردم صدای رعد و برق آسمان است، بعد که دیدم صداها شبیه انفجارند، فکر کردم آتشبازی عید است. وقتی بلند شدم، دیدم سه و ربع صبح است و ذهنم جای دیگری رفت!
از پنجره بیرون را نگاه کردم لویزان و شیان و… دقت که کردم، دیدم بعد از هر انفجار، ستونی از دود بلند میشد. و آنجا بود که فهمیدم بالاخره اتفاق افتاد و حدسم درست بود.
اینجور مواقع همه میگویند به کودکان آرامش بدهید ولی هیچکس نمیگوید بزرگسالی که درگیر تروماهای کودکیاش است، چطور میتواند دیگری را آرام کند.
مدام به خودم میگویم اخبار را دنبال نکن ولی مگر میشود. بیشتر مردم برای دومین شب بیدار بودند و شاهد انفجار از پسِ انفجار.
بعد از هر طلوع آفتاب، در این دو شب پر از انفجار، تنها صدایی که من را به زندگی وصل میکند صدای پرندههاست.
انگار با آواز خواندنشان میگویند زندگی ادامه دارد علیرغم سختیها، ناعدالتیها و نابرابریهایش…
فرصت کوتاه است باید بلند شوم و کارهایی را به پایان برسانم که ممکن است دیگر هیچوقت فرصت انجامشان دست ندهد.
دیروز فکر میکردم شاید “مرگ” زیباترین هدیهی زندگی باشد به کسی که در خاورمیانه زندگی میکند. اعتراف میکنم ترسیده بودم. و تمام تروماهای کودکیام از آوارگی و دربهدری تا ترس و نگرانی و وحشت سراغم آمده بود.
اعتراف میکنم که دیروز باز همان دختربچه بودم که با چند پتو و زیرانداز و کمی خورد و خوراک بیرون از شهر رفته بودند تا از بمباران سطح شهر و شرکت نفت کرمانشاه دور بمانند. دختربچهای که پتو را روی سرش میکشید تا هواپیماهای جنگی را نبیند و با اینکه فکر میکرد بمب ساختمانها را ویران میکند، این پتو که نمیتواند از تو محافظت کند! ولی باز رفتن زیر پتو را ترجیح میداد. دختربچهای که با صدای آژیر قرمز میخوابید. با صدای آژیر بیدار شد و خودش را به زیر راه پله یا حمام سرد میرساند که ظاهرا امنیت بالاتری داشت و دور از پنجره و شیشه بود.
به قول شاعر عزیز گروس عبدالملکیان
“مگر چند بار به دنیا آمدهایم
که این همه میمیریم؟!”
امروز میگویم گلهای نیست. اگر با صدای خمپاره و انفجار به دنیا آمدیم و با مدرکهای کف دستمان و آمار بیکاری شهرهایمان بارها مُردیم و آرزوهایمان پرپر شد، اگر با هر تحول جامعه و هر اتفاق ناگوار نابه حقی بارها مُردیم و زنده شدیم، حتی اگر قرار است در همین جنگ بمیریم، اگر آرزوها، استعدادها و تواناییهایمان در مقاطع مختلف دود شد رفت هوا، اگر حاصل دوندگیهایمان جز خستگی نبود، اگر محرومیت، محدودیت ارکان اصلی زندگیمان بود، گلهای نیست.
که ما هم کوتاه نیامدیم
و تا آخرین لحظه و آخرین نفس جنگیدیم.
بالاخره کتاب تاریخ هم باید برگ بخورد.
ولی امیدوارم روزهای درخشانی پیش روی کودکان سرزمینمان باشد.
امیدوارم با آگاهی و تلاش و امید سرزمین ایران را دوباره بسازند. و نگذارند تروماهای این روزهایشان را کودکانشان تجربه کنند.
زنده باد وطنم!
بعد از انفجار بندرعباس قطعهی ادبی نوشتم که راه زیادی دارد شعر شود! راهی که دیگر حتی نمیدانم فرصتش را دارم یا نه!
انفجار
سوتی ممتد
دودی سیاه و
دردی جانکاه.
این روزها
هوایی که نفس میکشیم
آغشته به بوی رویاهاییست
نیم سوخته.
آمیخته به ضجههای مادری در سوگ دلبندش
برادری در سوگِ برادر!
این روزها
هوایی که نفس میکشیم
آغشته به عطر نان دست کارگرانیست
بینام وُ نشان،
که تنها
لنگههای دمپایی به جا مانده
پایانِ زندگی پر دردشان را
بر گونههای به خون نشستهی وطن
مُهر میزند!
این روزها
همهی نگاهها
نگاهِ حفرههای جمجمهایست سوخته.
نگاهی به هیچ
نه حتی به تاریکی، جنون
یا درد!
انفجار
همهمهای گنگ
چشمانی اشکبار
و آهی ممتد.
کاش
صدای سنج و دمام پیچیده لابهلای شرجی هوا را
باد با خود ببرد.
کاش
یک بار
فقط یک بار دیگر
صدای زنگ موبایل بابا را بشنود
“عشق بابا” !
کاش
بند بیاید این نفسها
در هوایِ بندر
بندری
که بند از بند وجودمان بریده.
میبینی؟
بند نمیآید بند
بند نمیآید درد
بند نمیآید اشک
اشک
که آینهایست وُ
نگاه خالیمان را به تصویر میکشد.
و ما در بندِ زندانی
به وسعت جغرافیای سرزمینمان
در حال پوسیدنیم!
کاش
تاریخ و جغرافیا را جدیتر میگرفتیم
عزیز!
و زودتر میفهمیدیم
که جغرافیا
سهم بیشتری از “مرگ” دارد وُ
تاریخ
تنها تکه پارههای تنِ اجدادمان
زیر ارابههای غولپیکرِ مغولها و
کتابهایی که به آتش کشیدهاند
نیست!
گردونهایست
که در آن گرفتاریم.
چرا که مدتهاست
در میدانهای مین تکه پاره میشویم.
در معادن زغال دفن میشویم.
در کشتیهای غولپیکر میسوزیم.
در هواپیماهای مسافربری سقوط میکنیم
و با بناهای بزرگ فرو میریزیم.
و ما هر بار
در سیلاب غرق میشویم و
زیر آوار زمین لرزه جان میدهیم.
و ما مدتهاست
زندگی نمیکنیم که فقط زندهایم.
نفس نمیکشیم که فقط سینههایمان
از درد پر و خالی میشود.*
حتی تمام نمیکنیم
که روزی هزار بار تمام میشویم.
تو بگو
چگونه میشود
اینهمه مُرد و باز زنده بود و
و باز هم
درد کشید؟!
باید
سایهی مرگ را فراری بدهیم.
بند بزنیم
ترکهای شکستهی زندگی را.
بند نشویم
در بندهای کتاب تاریخ و جغرافیا.
در بیاوریم
اینهمه دستبند و پابند و روبنده را و
بشکنیم
سکوت و بندگی را.





آخرین دیدگاهها