نه آنقدر فرصت هست بروی و برگردی، نه کتابی همراهت هست و نه گوشی موبایلت شارژ دارد، پادکستی بشنوی یا مطلبی بخوانی یا بنویسی. عجلهای که بیرون بزنی همین میشود.
با شرایط ترافیکی، نرسیده باید برگردی. به ماندن تن میدهی. کفش مناسب هم نپوشیدهای دوری بزنی. هر چند هوا هم سرد شده خیلی.
در سکوتی اجباری ولی دلنشین به پشتی صندلی تکیه میدهی، به جای خرابکاری پرنده روی شیشه زل میزنی. و به سرشاخههای بیبرگ درختهایی که دو طرف خیابان را گرفته و آسمان را حسابی طرح زدهاند. فکر میکنی چه خوب است مثل درختهای وسط بلوارها و اتوبانها که فقط شاخههای اصلیشان را نگه داشتهاند، نیستند.
کم کم ذهنت آرام میگیرد. اصلا فکر میکنی چه خوب که همهی این اتفاقها افتاده و نمیتوانی از این شاخه به آن شاخه بپری. اصلا چه خوب که شرایط ترافیکی اجازه نمیدهد برگردی و الا الان باز درگیر کارهای بیپایانِ خانه و حتی کارهای بیپایانِ شخصیات میشدی.
به خودت میگویی: اصلا حتی کفش مناسب هم میپوشیدی، نمیرفتی، دوری بزنی. باید همینجا بیهیچ کار و برنامه و فعالیتی خلوت کرد.
بهترین فرصت است احوالی از مادرها بگیری. تماسها را که گرفتی، ذهنت را خالی میکنی. و به لحظه برمیگردی، به همین لحظه و همین مکان. به زمین باران خورده و نرمه بارانی که میبارد. به تصویر شاخههای درخت روی شیشهی ماشینهای پارک شده، به سه کلاغی که دور چاله آب کوچکی جمع شده و آب میخورند و آن دو تای دیگر که از تنهی درخت، حشرهای چیزی برمیدارند و میخورند و آن دیگرتر که درگیر ساندویچ نیمخوردهای است. خبری از گربهها نیست!
هر بار چشمت به آبی که از قنات ابتدای پارک، پای درختها جاریست، میافتد؛ غم نبود درختت به دلت چنگ میزند.
یاد مردی میافتی که تازه میانسالیاش را پشت سر گذاشته بود، نیسان آبیرنگی داشت و مثل بقیهی اهالی محله میآمد و دستی به سر و روی ماشینش میکشید. چنان با احساس چراغها و گوشه و کنار ماشین را برق میانداخت که مدتها فقط نگاهش میکردی. گاهی در چنان هوای سردی دست توی آب میگذاشت که تو حاضر نبودی حتی از ماشین پیاده شوی. کلاه بافتی سرش بود و ژاکتی روی پیراهنش که سبز کمرنگ بود با دکمههای سیاه و کاپشنی رویشان. شلوار مشکی و کفشهای چرم ساده.
چیزی در او تو را یاد بابا میانداخت، شاید عشقش بود، شاید توجهش به آنچه دوست داشت، شاید آنهمه نظم و انضباطش، مرتبی خودش، شاید هم همهی اینها با هم.
حتی یادت هست چند عکس از او و ماشینش برداشتی البته طوری که چهرهاش واضح نیفتد.
در این لحظهی به خصوص کسی برای شستن ماشین نیامده. با اینکه خیلیها معتقدند که اینجا جای این کار نیست، اما تو همیشه از دیدن اینهمه شور و اشتیاق و سرزندگی خوشت میآید. از کفیهای شسته شدهای که روی دیوار کوتاه پشت قنات انداخته شدهاند تا خشک شوند تا سطلهایی که گاهی جا میمانند.
گوشهی دنج پارک است و کاری به بقیهی پارک ندارد. ممکن است حتی خیلیها گذرشان به این قسمت از پارک نیفتد. انگار حیات خلوت یا حیات پشتیِ خانهای ویلایی که کسی به شیشههای آبلیمو و آب غوره یا کوزههای رب گوجه، دوچرخه، نردبان و حتی صندلی فرسودهای که مدتیست آنجا افتاده کاری ندارد.
اما انگار اینجا زندگی واقعیتر است، ملموستر است و زندهتر. روزهای تعطیل بچهها هم میآیند و مثلا میخواهند کمک کنند. و فقط باید نشست و نگاهشان کرد. به قول پسرت، یکی از بچهها سطل آب را همه جا پاشید جز آنجا که باید.
جالب اینکه همیشه تا جای ممکن بقیهی ماشینها، جاهای دیگر پارک میکنند که دم قنات خالی بماند برای ماشینهایی که میخواهند استفاده کنند.
به آب قناتی نگاه میکنی که از طریقِ لولهی بزرگی به سطح زمین هدایت شده و آرام آرام راهش را میگیرد و پای درختها به حیاتش ادامه میدهد و حیات میبخشد.
ساعت را نگاه میکنی.
الان است که پسرت از مجتمع بیرون بیاید.
عکسها را امروز برداشتم
و از ساعت سه ظهر یکشنبهی گذشته نوشتم.
این بار گوشیام شارژ داشت!





آخرین دیدگاهها