سلام که نام خداست…
–
برای اینکه دوستت دارم
میتوانی بروی.
برای اینکه دوستت دارم
سکوت میکنم.
برای اینکه دوستت دارم
چشم میبندم بر دروغ.
برای اینکه دوستت دارم
نگه میدارم زیباییها را.
برای اینکه دوستت دارم
تو آزادی.
–
مرا تنگ در آغوش میگیری!
گذشتهام را،
امروزُ آیندهی ناپیدایم را!
در آغوش تو
اجباری ندارم برای این گونه ماندن!
آغوشت گسترهییست،
برای بدل شدن به آنچه میتوانم باشم!
آغوشت ترانهیی آرام میخواند
از عشقی که میپذیردُ
زندگی میکند…
–
هیچچیز نباید
آن گونه که هست
باقی بماند!
–
این سوء تفاهمیست
که به دشمنی بگویی:
میتوانی دوستم داشته باشی!
اگر باورم کرد،
چه کنم؟
–
هر رها ساختنی در زندگی،
به مرگِ کوچکی میماند!
آمادگی برای،
رها ساختن بزرگ واپسین!
برای مرگ…
–
چون دوستت میدارم،
مجبور نیستی آنگونه که در روزِ آشناییمان بودی،
باقی بمانی!
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی خود را محدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من!
چون دوستت میدارم،
میتوانی در خود ببالیُ
چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت!
میتوانی دگرگون شده، بشکُفی تازه شوی!
چون دوستت میدارم،
میتوانی آنچه هستی باقی بمانیُ
آنچه نیستی شوی!
–
گاهی کوچیدن لازم است،
تا در مسیر سفر
به سرزمین نویدهای نو
شانه از بار سنگین رها کنی!
پاییدنِ گذشته را،
عادتهای معمولُ
اموالِ خیالی را…
کمتر،
بیشتر است.




آخرین دیدگاهها