در خواب از پلهای سقوط میکنم
سقوط میکنم
و تو
آن دور ایستادهای به تماشا
ناگهان همه جا را مه میگیرد
تو به آنی ناپدید میشوی!
سنگی
به درونِ رودخانه میافتد
که تصویر ماه را به رقص وا میدارد و
آب را
از سطرهای شعرم بیرون میریزد.
و حالا ماهیای
روی دفتر شعرم بالا پایین میپرد
بالا، پایین،
بالا، پایین،
بال…
نکند به آسمان فکر میکند این ماهی
یا به ساحلی دور!
میگویند:
ریختن آب در خواب روشنایی است.
فقط نمیدانم این روشنایی
برای توست که ناپدید شدی
یا برای من که همچنان در حال سقوطم!
یا برای ماهی
که هر شب خودش را
برای رسیدن به ماهی غرق میکرد.
ماهیای که تَرکَش کرد!
–
شب بود که میشکست
یا شیشهی چشمان نمدار تو
که به انتظار نشسته بود.
نشسته بود، برخاسته بود
نشسته، برخاسته
نشسته …
به دنبالت تمام خیابانهای شهر را میگردم
صدای نفسهایم،
در ضربان قلبم غرق میشود
همچون پاهای خراشیدهام در خون.
دهانم خشک شده،
لبهایم خشکتر.
شوریِ عرق از لبهایم میگذرد.
همچون خیال تو که از میان پلکهام.
زمین میخورم.
بلند میشوم.
زمین میخورم.
چون کوزهای، لب پر میشوم.
تکهی جدا شدهام را
برمیدارم و باز به دنبالت میگردم.
صدایی میشنوم که میگوید:
گمشدهها گاه پیدا نمیشوند!
من اما هنوز سراغت را میگیرم
از قاصدکی که لبهایش را
به سکوت گزیده و
از پتوسی
که به برگهایش قسم خوردی،
آن هنگام که من در خواب بودم!
میبینی؟
رؤیا که باشی
هر کجا که بروی دنبالت میگردم.
و تکههایم را آنقدر به هم میچسبانم
تا به خود دیگرم برسم.
به تو!




آخرین دیدگاهها