پر نمیزند پرندهی خیالم دیگر
انگار مُرده
در آشیانی که دیگر آشیانی نیست
روی درختی که دیگر
چناری نیست
خفته آرام، مُرده انگار!
پاها خشک بالا، چشمها بسته
سر اندکی مایل به چپ
تن، پُف کرده
میبینی؟
مرغ خیالم مُرده
بدجور هم مُرده
پر نمیزند، اوج نمیگیرد دیگر
لاشخورها آن دور
میسایند بال به هم
آرام، بیوقفه
صدای بالهاشان
میکند گوشهایم را کر
میبینی؟
مرغ خیالم نمیخواند دیگر
تاریک شد همه جا
سرد است انگار
نفسهای من هم
نمیآیند بالا




آخرین دیدگاهها