دراز کشیده بودم.
پاهام سنگین شده بودند، خیلی سنگین. پتو را آرام روی سرم کشیدم و فکر کردم کاش همه چیز تمام میشد، تمام میشدم. اما این به معنی کوتاه آمدن من بود و من شاید اهل سازش باشم اما در جا زدن نه. این من نبودم که باید از میدان بیرون میرفتم.
فکر کردم، گاهی چقدر دور است آنچه ساختهایم با آنچه در تلاش برای ساختنش هستیم! و من نمیدانم چرا تحمل این یک قلم را که دلم نمیخواهد از آن صحبت هم بکنم، ندارم در زندگیام. هر چند باید راهی بیابم برای برون رفت از آن.
این مسئله را بگذار کنار ملاقات دوستی بعد از مدتها رنجش. بطور معجزهآسایی پردهها پایین افتاده بود و به حقیقتهایی پی برده بود که زمانی تو توانِ اثباتشان را نداشتی و منتظر مانده بودی که طوفان بخوابد، گردوغبار فرو بنشیند مگر حقیقت عیان شود. و امروز همان روز بود. هم خوشحال بودی، هم ناراحت. خوشحال از اینکه بالاخره همه چیز مشخص شده بود و ناراحت از آنهمه زخمی که بیدلیل خورده بودی. و “لا الله”ی که از “الا الله” دور انداخته بودند و به شکل مدرنی از آن سوءاستفاده شده بود.
صحبتها، تو را از گوشهی دنج و خلوتت بردند به دنیای بیرحم و خشنی که ارزش نگاه کردن هم ندارد، چه رسد به زندگی کردن. دنیایی که هیچ کس به دیگری رحم نمیکند. همه وسیلهاند، همه طعمهاند، همه شکارند! و چقدر متعفن هستند چنین فضاهایی. و چقدر مشمئزکنندهاند چنین تفکراتی.
فقط به این مسئله فکر کردم که چقدر خوب است دورم از این فضاها. فضاهایی که آدمها در حال غرق شدن هستند و هر کس که از کنارشان رد میشود را هم به درون گندابی که در آن هستند، میکشانند! و اگر این کار از عهدهشان بر نیاید، لااقل با شلپ شلپ زدن بر گنداب، لباست را کثیف میکنند تا خیالشان راحت شود کسی سالم در نرفته. و حیف و صد حیف پشت نقاب شیک و زیبای ادبیات قایم شدهاند و گرگهایی هستند با لباس میش!
حرفها در ذهنم میآمدند و میرفتند. مثل دختربچهای که در شلوغی بازار دست مادرش را ول کرده باشد، وحشت زده بودم. اما آسمان همیشه ابری نمیماند و حاشیهها همیشه حاشیه میمانند اگر به قدر کافی خودت و دنیایت را بشناسی.
پاهایم سِر بودند همچنان.
یادم نمیآمد که آخرین بار کی چنین حالی را تجربه کرده بودم و این مسئله جای خوشحالی داشت. آرام خودم را به جادوی خواب سپردم. خواب بزرگترین مأمن من است در تاریکیها و تلخیهای زندگی، بعدش نوبت نوشتن میرسد.
تصویر:
azizsulymanov@




آخرین دیدگاهها