از ساختمان بیرون زدیم که مردی از سوپری روبروی ساختمان به سمت تاکسیای که پژوی سبز رنگی بود رفت و با تعجب و عصبانیت فریاد میکشید: بهمن هجده تومن شد، هجده تومن!
تاکسی اوایل کوچه زیر سایهی درختی پارک دوبل شده بود. من و پسرم وارد کوچه شدیم و انگار بوی سیگار راهنمایمان شد که بفهمیم چه اتفاقی افتاده است.
چند نفر کنار مرد جوانی که صبحها سبزی تازه میآورد و سبزیها را زیر گونی قهوهای رنگ خیسی روی چرخ دستی نگه میدارد و هر از گاهی چند کیلو از میوههای فصل در سبدهای کوچکی پایین چرخ دستیاش میگذارد، ایستاده بودند. صدای یک نفر را شنیدم که گفت: خب، نکش!
به مرد نگاه کردم که موهای سیاه و ریشی نسبتا بلند داشت و حالا به تاکسیاش رسیده بود و خطاب به کسی که داخل ماشین، کنار صندلی راننده، نشسته بود، گفت: بهمن هجده تومن شد، هجده تومن!
چنان این جمله را میگفت و چنان حالش از شنیدن این خبر بد شده بود که گویی اولین قیمتی بود که بعد از مدتها دیده بود.
مرد سوار شد، در ماشین را به هم کوبید و رفت. در حالیکه هنوز صدایش در کوچه شنیده میشد: بهمن هجده تومن شد، هجده تومن!
هیچ کس در هیچ کجای دنیا هرگز متوجه نمیشود که ما هر روز صبح حالِ اصحاب کهف را داریم که گویی از خوابی طولانی بیدار شدهایم!
فکر کردم کتاب را چه؟ نخوانیم؟
سینما و تاتر را چه؟ نرویم؟
ورزش را چه؟ ورزش نکنیم؟
دارو را چه؟ نخریم؟
زندگی را چه؟ …
عکاس: ناشناس




آخرین دیدگاهها