سراب و سکوت

 

سراب بود، سراب.

س

ر

ا

ب

ب

و

د.

 

سرابی که من را به سکوت کشاند!

به دست‌هام نگاه کردم.

به دست‌هایی که گاهی می‌نوازند، نقاشی می‌کشند، می‌نویسند، کارها را سروسامان می‌دهند و …

 

نمی‌دانم چرا به مرگ که فکر می‌کنم، دست‌هام را نگاه می‌کنم، خطوط کف دستم را، تک تک انگشت‌ها و ناخن‌هام را.

 

مرگ که گاهی

آنچنان دور است که ستاره‌ای.

آنچنان ناپیداست که سایه‌ای در مِه.

شاید فردا روز دیگری‌ باشد و شاید کمی بهتر!

 

 

اثر هنری: میرزا احمد

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *