خیلی سخت است با دلهرهای قدیمی که هر چند وقت یکبار دوباره پررنگ میشود شبانهروز را سر کردن.
خیلی سخت است هر بار که گوشیات زنگ میخورد، با ترس و تپشِ قلب سراغش بروی.
خیلی سخت است سالها با زخمی سر کنی که هر بار سر باز کند، به خودت بگویی نکند این بار کارت را بسازد.
از همه بدتر فکر کنی کاری هم از دستت برنمیآید. سعی میکنی روتین زندگیات را پیش ببری ولی لایهای تیره رنگ روی همهی قسمتهای زندگی و احساست را گرفته که هر چقدر هم نادیدهاش میگیری در خواب و کابوسی بالا میآید و خِفتت را میگیرد!
و بدتر از همه به جایی رسیده باشی که فکر کنی از این ستون به آن ستون کردن اینهمه سال، خودش شکنجهایست بیپایان!
صادق هدایت چقدر درست میگوید:
زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورد و میتراشد.




آخرین دیدگاهها