دیروز هوا خوب بود و برای ساعتی سمت تپههای محلاتی رفتیم. هنوز برف قسمتهایی از زمین آب نشده بود.
کودک درونم چنان ذوق زده از ماشین بیرون پرید که نه متوجه کسی بود و نه چیزی. به یک آن تمام سختیهایی که این مدت کشیده بودم، سوار بر نرمه نسیمی شد و به سرعت دور شد!
انگار تکهای از سرزمینی رویایی پوشیده از برف، روی زمین افتاده بود!
انگار تکه از زیباییِ سرزمین موعود!
انگار درونِ سکوتِ میان نتهای ترانهای عاشقانه نفس میکشیدیم.
انگار روی سیارهای زیبا و مسکوت فرود آمده بودیم!
انگار در سرزمینی شگفتانگیز میان ابرهای سفید آسمان نفس میکشیدیم!
تهران خلوت بود به خاطر تعطیلات و آنجا خلوتتر.
تعداد خانوادههایی که آنجا بودند به انگشتهای یک دست نمیرسید.
راه رفتیم، ذوق کردیم، عکس گرفتیم.
ذوق کردیم، راه رفتیم، عکس گرفتیم.
اما در فضای به آن بزرگی، بین همان چند نفر که به تعداد انگشتهای دو دست هم نمیرسیدند، چنان دعوای لفظی پیش آمد که کام همه تلخ شد.
به ناگاه از آسمان به زمین فرود آمدم، از سرزمین رویایی به کارزاری واقعی، به نقطهای از ایران، به تهران، به سرزمینی که نمیگذارند روی آرامش را ببیند!
ولی به خودم گفتم:
رویاها، هنوز نفس میکشند!
جملهای که چند روز است
مدام با خودم تکرار میکنم.
تصویر: سجاد میرمعینی




آخرین دیدگاهها