رفتن

به “رفتن” فکر می‌کنی. بعضی رفتن‌ها از روی اضطرار است و از سرِ ناچاری. وقتی دیگر بود و نبودت فرقی ندارد، وقتی دیگر کاری از پیش نمی‌بری، وقتی به آخر خط رسیده‌ای. به ته‌ِ تهِ خط.

باید پیاده شوی و قطارت را عوض کنی. تا مدت‌ها منگی، غرقِ از دست داده‌هایت هستی و… ولی می‌دانی باید بلند شوی و پای خودت بایستی. لبخند بزنی و بروی. باید خاطرات خوب را برداری و آنچه آزارت می‌دهد را گوشه‌ای دفن کنی. از هیچ‌کس و هیچ چیز دلخور نیستی حتی از خودت. تو پای خودت ماندی و هر وقت از خودت پرسیدی ارزشش را داشت؟ بلند جواب می‌دهی که بله، ارزشش را داشت.

نباید بیشتر از آن، وقت خودت و بقیه را هدر می‌دادی. هیچ کس مجبور نبود به پای تو و رویایت بسوزد. هیچ کس مجبور نبود به چیزی غیر از آنچه معتقد بود، از سرِ دلسوزی، اذعان کند. هیچ کس مجبور نبود حتی به اندازه‌ی گردویی کوچک، به تو امید بدهد. تو باید بی‌سروصدا راهت را می‌گرفتی و می‌رفتی… نباید کسی را به دردسر می‌انداختی.

حتی اگر فکر می‌کردی شاید هنوز می‌شد تنفسی به رویای به کما رفته‌ات می‌رساندی. اما گاه جلوی رویدادها را نمی‌شود گرفت. برای رهایی خود و اطرافیانت از استهلاک روحی باید تمامش می‌کردی. باید بخشی از وجودت را می‌کندی تا بتوانی ادامه بدهی. فکر می‌کنی حتما دیگران هم درک کرده‌اند شرایط را.

 

تصویر: اثری از مریم خلیفه

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *