در ستایش گریه کردن

روی صندلی می‌نشینم

دنیا را می‌گردم

تلویزیونم را خاموش می‌کنم

وقت گریه کردن است…

((رودولف رینالدی))

 

 

وقتی ماشین را کنار جاده نگه داشتیم و اولین بار عظمتِ آسمان کویر و آنهمه ستاره را دیدم گریه کردم.
کنار رود ماخ‌اولا شعر نیما را که نوشیدم، گریه افتادم
حیات خانه‌ی نیما یوشیج که بودم با شنیدن شعری از وقایع کشور
آرام و بی‌صدا گریه کردم
آخرین لحظات تمرین‌های فشرده‌ی قبل از کنسرت،
از شدت خستگی زدم زیر گریه.

فیلم که می‌بینم، کتاب که می‌خوانم، شعر که می‌شنوم
هر کجا که باشم، جمعی دوستانه یا نشستی چند صد نفره
خودم را آزاد و رها می‌گذارم.

یک جمله، یک سطر از شعری، یک تصویر، یک خاطره، یک مفهوم، حتی درک جدیدی از یک رنج
مرا به گریه می‌اندازد!

هنوز هم بعد از تلفنی حرف زدن با بابا و مامان
حتی با فکر کردن به وجود عزیزترین‌هایم
اساتیدم، دوستانم، معناها و مفاهیم، آرزوها و رویاهایی که از دست رفتند و آنها که در انتظار در آغوش کشیدنشانیم حتی اگر عمر ما قد ندهد و کودکانمان طعم شیرینش را بچشند،
مرا به گریه می‌اندازند.

و کیست که با شنیدن نام سرزمینمان، ایرانمان،
که اینگونه غریب مانده، گریه سر ندهد.

فکر می‌کنم اشک ریختن در سکوت
بزرگ‌ترین دستاورد یکی دو سال اخیرم بوده و هست.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *