گاهی مینویسم تا فراموش نکنم، یادم بماند که چگونه گذراندم، چگونه تاب آوردم، یا در کنار رنجها چه دلخوشیهایی بوده و هست.
اما گاهی مینویسم که به سفیدی کاغذ بسپارم، که رها کنم و رها شوم، برای مدت کوتاهی هم شده پرونده مختومه شود.
گاهی مینویسم که حفرهها و خلاءها را پیدا کنم و باآگاهی با آنها مواجه شوم.
گاهی مینویسم که فقط نوشته باشم بیهچ دلیلی، شاید از سر عادت. و چقدر درست میگویند که ترک عادت موجب مرض است.
گاهی مینویسم شاید بتوانم به اندازهی اپسیلون صفر هم شده، تصویری از یک زندگی معمولی را نشان داده باشم.
زندگیای مثل همهی زندگیهای دیگر، با فراز و فرودهای مشابه دیگران، با راهی که به نوعی همهی ما دهه شصتیها در آن پیش رفتیم، با همهی سربهراه بودنها و نه نگفتنها و راهی که بقیه میروند را رفتنها.
برخلاف گذشته این روزها بصورت خیلی واضحی راهم را جدا کردهام، کمتر درگیر نظر دیگران هستم، کمتر نگران دست خالی بودنم هستم. مگر آنهمه دستهایم را پر کردم از آنچه که باید میداشتم از نظر جامعه، ذرهای احساس خوشحالی داشتم؟!
این روزها به ظرفِ درونم نگاه میکنم، ظرفی که جز خودم و معدود اطرافیانم کسی آن را نمیبیند.
جایی که کاری از دستم بربیاید میمانم و چنانچه هر رابطهای بیش از آنچه باید توان و وقت و انرژیام را بیخود هدر بدهد، کنارش میگذارم.
بیش از پیش درگیر خود واقعیام هستم، بیش از پیش به احساس واقعیام فکر میکنم نه دستاوردی برای نشان دادن به دیگران.
گاهی حتی نگران میشوم نکند ارتباطم با جهان بیرون قطع شده، مگر میشود به فلان پیشنهاد شغلی نه گفت، مگر میتوان دنبال فلان حرفه و بهمان کار نرفت.
ولی وقتی به خودم نگاه میکنم، شده است. رها از هر قضاوتی دارم قدمهای کوچک و مستمری برمیدارم و حالم خیلی بهتر از زمانهایی است که در اوج بودم در نظرِ بقیه.
نمیگویم نباید آن مراحل باشند، لااقل بخشی از آنها جزئی از مسیر بودهاند.
اما نمیخواهم همین ته مانده از زمانم را به خواست جامعه و خانواده و دوست و آشنا بگذرانم. دنبال دستاورد خاصی نیستم، فقط راهم را میروم، اگر چیزی بدست آمد که بهتر، اما اگر نتیجهای حاصل نشد، مسیر را زیستهام. و همین یعنی دستاورد.
وقتی پادکستی را راجع به نظر یونگ در مورد میانسالی گوش دادم، خیالم راحتتر هم شد.
یونگ میگوید تولد مثل طلوع آفتاب است و کودکی، اول صبح. جوانی که از سن سیزده تا چهل سالگی است مثل موقعیت خورشید از اول صبح تا سر ظهر است و میانسالی بعد از ظهر میشود.
چنانچه دورهی جوانی را که درگیر مبارزههای بیرونی و از دست دادنها و بدست آوردنها هستیم، خوب پیش رفته باشیم و میانسالی که مرکز توجه به درون کشیده میشود را هم خوب زیسته باشیم، به دورهی پیری و افول خورشید میرسیم و از مرگ نمیترسیم.
یونگ برخلاف فروید که همه مسائل و مشکلات را به دروهی کودکی و بخصوص قبل از پنج سالگی مرتبط میسازد، معتقد است هر مرحله را باید درست پیش رفت تا اختلالی در مراحل رشد پیش نیاورد.
و نکتهای که برایم جذاب بود توجه فرد میانسال به درونش است. مثل اسبی که چشمبندش را برداشته و به واسطهی نگاه کردن به چپ و راست از سرعتش کاسته شده ولی گویی معناهایی دارند به زندگیاش اضافه میشوند.
مطلبی که نوشتم درکِ من از آنچه شنیدهام است، نه لزوما آنچه شنیدهام. برای همین ممکن است نارسا باشد و ناقص و در مواردی حتی اشتباه.
تصاویر از آرمان کریمی
عکسها از روستای “گُمل” از روستاهای اطراف لاهیجان و تالاب سوستان در لاهیجان گرفته شده است.





آخرین دیدگاهها