١.آخرین طعم:
در زدند. سیگارم را توی لیوانِ خالیِ چای خاموش کردم. موقع بلند شدن پای راستم به لبهی مبل گیر کرد و تلوتلویی خوردم ولی نیفتادم. از چشمی نگاه کردم. راهرو تاریک بود. در را باز کردم. زندگی تو آمد. با لبخند جواب سلامش را دادم. دوستی همراهش بود. صورتش در سایه بود.
-معرفی میکنم. آقای مرگ!
مرگ تکانی خورد. دستش را به سمتم دراز کرد. صورتش این بار در روشنایی قرار گرفت. نه زشت بود، نه زیبا. نه بلند بود، نه کوتاه. نه چاق بود، نه لاغر. او در میانهترین وضعیتِ ممکن بود. حتی نه شاد بود نه غمگین. سیگاری خاموش گوشهی راست لبش بود. در صورت و حرکاتش چنان آرامشی موج میزد که تا به حال ندیده بود. بار اول نگاهش را از من دزدید. اما همینکه سر بالا آورد، نگاهمان به هم گره خورد. ضربان قلبم بالا رفت. احتمالا کمی سرخ شدم. دستم را پشتم نگه داشتم که متوجه لرزشش نشوند. زندگی لبخندی زد و گفت: من دیگه باید برم. فعلا…
تا آمدم چیزی بگویم، سروته کرد و از راهروی نیمهتاریک گذشت.
مرگ همانطور ایستاده بود. به سمتش رفتم. سیگارش را از لبش برداشتم و لبهایم را آرام روی لبهایش گذاشتم.
٢.آن تکههای دیگر:
-خیلی دوسش داری؟
سر تکان میدهد و آرام میگوید: آره.
همزمان هزار تکه به جنبش در میآیند.
-و او؟
-پرسید و او؟ چرا لالمونی گرفتی؟
-یکی دیگه رو دوست داره…
تکهای که با چند خط شکسته به نقطهای میرسند، میپرسد: خب؟
فکر میکند کی این محاکمه تمام میشود، آرام میگوید: او هم یکی دیگه رو!
همچنان به تصویرهای تکه پاره با لبههای تیز و جایِ خالیِ تکههایی که زمین ریختهاند، نگاه میکند.
و نمیداند کدام تصویر سرکردهی بقیه است. چرا دست از سرش بر نمیدارند، مدام سوال میپرسند و به هیچ جوابی قانع نمیشوند.
تصویری کوچک که فقط چشمی و لبی دارد، در حالیکه قهقهه میزند، میگوید: میبینی حتی مثلث عشقی وجود نداره. تنها زنجیرهی بیپایانیست از نشدنها…
تکهای که روی زمین افتاده جوابش را میدهد: اما اون حس رو کسی نمیتونه ازت بگیره، هیچ کس.
دستهاش را جلو میبرد و گلوی تکهای که فقط چشم و لبی دارد را محکم فشار میدهد. صداها اما در سرش میپیچند و گویی سکوت همان تکهای از آینه است که ریز ریز شده و توان صحبت کردن ندارد.




آخرین دیدگاهها