سراغشان را میگرفتند.
سراغ چشمهای پرشور، لبهایی که میشمردند، دستهایی که آمادهی نواختن بودند و پاهایی که سر ضربها را نگه میداشتند.
یک باره چوبِ رهبر ارکستر به حرکت در آمد. آرشهها، مضرابها روی سیم ویالون و تار و سهتارها کشیده شدند، گیتارها به صدا در آمدند، صدای حلقههای دف و ریزهای متوالی تنبک پیچید در سالن.
صداها بلند شدند، بلند و بلندتر. اوج گرفتند و به یک باره چون ریزش آب از آبشاری سرریز شدند.
سالن همچون جعبهی سیاهی که نور را جذب میکند و بازتاب نمیدهد، صداها را بلعید!
و سایهی سردِ سکوت نشست بر سالن.
سکوتی سفید
میان میزانهایی بهم ریخته.
یک باره همه جا روشن شد
آنقدر روشن
که نمیشد جایی را دید!
((عصر پنجشنبهای به یکباره مسکوت شده، داشت با صداهای ناآشنایی پر میشد که روزی باید از آنها هم دل کَند!))



آخرین دیدگاهها