از بعدِ جنگ دوباره عروسکباز شدم. خرگوش صورتیای که برام کادو گرفته بودند را ساعتها بغل میکردم.
حال خوبی باهاش داشتم. تا روزی که پسرم حساسیت نشان داد. تا روزی که به شوخی گفت میفرستمش مزرعه پنبه برای بردگی، تا روزی که مدام شوتش میکرد و… و من آنقدر با عروسکم یکی شده بودم که ناراحت شدم.
حس کردم حق خرگوشم این نبود. میتوانست خوشبختتر باشد، شادتر، موفقتر. قرار نبود محدودش کنم. اما مادر که باشی میدانی هیچکس و هیچچیز نباید پررنگ شود. هر چیزی میتواند رقیبی باشد برای فرزندت از کتاب و ساز گرفته تا گوشیای که هرازگاهی سری میزنی به فضای مجازی!
کم کم از خرگوشم دل کندم. و خرسیِ پسرم جاش را گرفت. هنوز هم گاهی بغلش میکنم و آرام میشوم. حساسیتها کمتر است. پسرم روزی بالاخره میفهمد این روزها چه حالی دارم. روزی میفهمد گاهی سختیها تو را به آسیبپذیرترین نسخهات تبدیل میکنند. روزی بالاخره میفهمد وقتی حالت خوب نیست به هر چیزی چنگ میزنی تا دوباره بلند شوی و ادامه بدهی.
یادمه پسرم که به دنیا آمد عروسکهام لابهلای وسایل بازیش شد. بعدها که چندبار خواستم هدیه بدهم که اتاقش خلوت شود قبول نکرد. حالا دیگر مال او بودند. و جالب اینجاست از خیلی از وسایلش دل کند جز آنها!
این روزها خیلی دلم درددل کردن میخواهد ولی دنیای کودکی گذشته و هر کدام از اعضای خانواده جایی هستند. هر کدام مشکلاتی دارند که شاید دیگری اصلا درکی از آن ندارد. بابا و مامان خودشان شرایط ایدهالی ندارند. بگذریم که در کل و به هزار و یک دلیل من هم اهل درددل نیستم.
فکر میکنم چرا هیچ وقت با بابا و مامان درددل نکردیم؟ چرا هیچ وقت از مشکلاتم به آنها نگفتیم؟ چرا به خاطرشان گاهی حتی زندگی نکردیم؟ آنقدر آسیب دیده بودند که نمیخواستیم اذیتشان کنیم. خیلی وقتها حتی برایشان پدری و مادری کردیم. دلمان نیامد دلهای شکستهشان را بیشتر بشکنیم.
و این روزها عجیب دلم صدایی را میخواهد
صدایی که بگوید: درست میشه. نگران نباش.
قطعا عزیزانی کنارم هستند و از هیچ کاری برای خوب کردن حالم دریغ نمیکنند و من ممنونشان هستم تا ابد. ولی شاید از عهدهی آنها خارج است و من مثل دختربچهای لجباز شدهام این روزها که هیچ چیزی آرامم نمیکند جز خواستهای که الان در دسترس نیست!
که آنقدر از دستش دادم این مدت دیگر توان این جدایی را ندارم. بچه شدهام این روزها. بچه!



آخرین دیدگاهها