۹ اسفند که جنگ شروع شد، خانه نبودم. خبر بمباران تهران و چند شهر دیگر که پیچید، حس کردم یک گوشهی دنیا پرت شدهام و دستم به هیچ جا بند نیست. گوشیها خط نمیداد و به سختی از حال عزیزان با خبر شدم. به خودم که آمدم بعدازظهر بود. بلیت اتوبوس شبرو را کنسل کردم که سفر در چنان شرایطی صلاح نبود. شب بعد باز از رفتن پشیمان شدم و بالاخره روز بعد ترمینال رفتم و با چند مسافر که تعدادشان به انگشتهای دست نمیرسید به سمت تهران حرکت کردیم.
همه از تهران خارج میشدند و ما به سمت تهران میرفتیم. جز رفتن و رسیدن به خانه به هیچ چیزی فکر نمیکردم. بالاخره رسیدم. چند روزی شمال بودیم و توان دوری از خانه که تمام شد با همهی دلهره و نگرانی برگشتیم. حملات سنگین بود و گاه از ترس شکستن شیشهها پناه میگرفتیم. بعد از هر حمله هوایی چند ساعت طول میکشید تا دوباره به شرایط نسبتا معمول برگردم. خودم را مشغول میکردم. زیاد بیرون نمیرفتم و با طولانی شدن جنگ و از دست رفتن فولاد مبارکه و… زار زدم. اینهمه ویرانی شرایط را بدتر میکند. روزها میگذشت و خبری از اینترنت نبود و جز چند اپ داخلی چیزی باز نمیشد. برای مطالعه تمرکز نداشتم و فیلم پشت فیلم میدیدم بدون خواندن تحلیلها و تفکر و تامل بیشتر.
به یکباره از وسط زندگی و دویدنها و یاد گرفتنها و تلاشها پرت شده بودم بیرون و حتی بعد از آتشبس نمیتوانستم برگردم. تا مدتها یک ” که چی بشه”ی بزرگ به دنبال هر کارم میآمد. سبکتر حرکت کردم. فعالیتها را کم کردم حدود یک سوم و عجیب اینکه همان یک سوم را هم به زور انجام میدادم ولی چارهای نبود جز مدارا. نقاشی و زبان کمرنگ شد.
روزانهنویسیای که مدت ۵ سال جز لاینفک زندگیم بود حذف شد. توان نوشتن و مرور اتفاقها و شرایط روحی بدی که بود را نداشتم. از طرفی برنامه وورد گوشیم به هم ریخته بود و فکر کردم شاید بهترین زمان باشد که کار را یکسره کنم و بیرحمانه از نثر دل بکنم و قدمی دیگر بردارم برای شعر!
بارها به صفر رسیدم و دوباره بلند شدم. گاهی به زور مرا میبردند پیادهروی، گاهی با پیامی از خانه بیرونم میکشیدند و… ابهام آینده و فشارهای اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی فلجکننده، توان حرکت را میگیرد. اگر چند سال قبل میگفتند، سال ۱۴۰۲ سه نفر از عزیزانت مهاجرت میکنند باور نمیکردم.
سخت میگذشت. حتی بعد از اینکه نت وصل شد، همچنان با فضاهای مجازی بیگانه بودم. تک و توک بودند کسانی که پست میگذاشتند. جامعه خستهتر و داغانتر از آن بود به سرعت از زیر آن همه آوار خودش را بیرون بکشد بعد از آتشبس جنوب همچنان درگیر جنگ بود و با دیدن ویرانیها انگار قلبم را پاره پاره میکردند. هنوز زیر فشار آتشبسی که به هر چیزی شبیه است جز آتشبس و فشارهای اقتصادی و روحی و روانی ابهامها، همچنان در حال له شدن هستیم.
اما همیشه هستند عزیزانی که پیام بدهند پاشو بیا، نمون خونه. هستند عزیزانی که حواسشان به تو هست. عزیزانی که بعد از انفجاری انلاین میشوی، میپرسند تو هم مثل من استرس داری؟ در حالی که میدانی فقط نگران تو بوده. یا عزیزی که کلاسهای خصوصیات را برگزار کرد تمام مدت جنگ تا پناهگاهی که در جنگ ۱۲ روزه در ادبیات پیدا نکرده بودی را پیدا کنی…




آخرین دیدگاهها