در حال تمرینِ آخرین آهنگ بودیم که زدم زیر گریه از شدت خستگی.
خسته بودم.
دستهام جان نداشتند.
انگشتهام را نمیتوانستم حرکت بدهم.
ساعت هشت شب بود و میدانستم با شرایط بارندگی و ترافیک به این زودیها هم نمیرسیم.
با وجود اینکه عصر، همه زودتر از همیشه بیرون زده بودیم، دیرتر رسیده بودیم.
راستی امروز تجربهی عجیبی داشتم. فهمیدم بعضی آدمها روی حساب دوستی از مرزهای تو رد میشوند، اما خودشان حاضر نیستند دقیقا همان مرز را بشکنند، و حریم یکباره خصوصی میشود! آنقدر که درخواست تو نامربوط جلوه میکند!
حس خوبی نبود، اما تجربهی خوبی بود، خیلی خوب.
مگر چیزی بالاتر از شناخت و آگاهی داریم؟!
تصویر:
انگار کتابفروشیها
جای امنی برای گربهها هم هستند.
یاد اوایل که تهران آمده بودیم، افتادم.
هر موقع حوصلهمان سر میرفت یا پسرم بیقراری میکرد، میرفتیم همین کتابفروشی و با کلی حال خوب بیرون میآمدیم!



آخرین دیدگاهها