چند شب پیش پسرم گریه میکرد که از مرگ میترسد. از اینکه همه چیز تمام شود، از یاد ببرد و او را از یاد ببرند. و بزرگترین سوالش این بود که چرا باید زندگی کرد وقتی قرار است روزی همه چیز از دست برود؟ بعد از مرگ چه اتفاقی میافتد؟ برایش دردناک بود که یکی دو نسل بعد کسی ما را به یاد نمیآورد، کسی مرغ عشقش، را به یاد نمیآورد؟ چرا اصلا مرغ عشقش باید وجود میداشت؟ در بهترین شرایط میشود صد و ده یازده سال زندگی کرد، چرا بعد همه چیز از دست میرود؟
سعی کردم از انواع و اقسام تفکرها راجع به زندگی بعد از مرگ با او حرف بزنم از اعتقاد به بهشت و جهنم گرفته تا تناسخ و حتی اینکه ما نوعی از انرژی هستیم و طبق اصل بقای انرژی هرگز از بین نمیرویم و از شکلی به شکل دیگری در بیاییم. که گفت یه حیوان باید خوشحال باشه که پوستش را خشک میکنند؟ و…
و جالب اینکه او اعتقاد به بهشت و جهنم را ترجیح میداد چرا که هنوز هستیای وجود دارد! و این مسئله به او آرامش نسبی میدهد!
یادم هست سری قبل که باز در همین مورد حرف میزدیم، بیشتر از همه از فراموشی میترسید، اینکه خاطرات بعد از مرگ از دست بروند، اینکه انسان بعد از مرگ چیزی را به یاد نیاورد!
برای من اینکه چرا آمدیم مدتهاست سوال اصلی نیست، میدانم هستیم و این بودن جزئی انکارناپذیر از زندگیست، همانطور که دوست داشتن و از دست دادن.
گاهی فکر میکنم تجربه کردن زندگی بهتر از عدم و نبودن و بیتجربه بودن است. هر چند گاهی و برای برخی این تجربه چنان دردناک است که اشک آدم را در میآورد.
مثلا طاووس، مرغ عشق کوچکی که مادرش برای آموزش او، مدام به گردن او نوک میزد. پاهای کوچک ضعیفی داشت و نمیتوانست لبهی ظرف غذا بایستد و سر پایین ببرد و دانه بخورد. برای همین توی ظرف غذایش مینشست.
این اواخر آنقدر این مسئلهی آموزش یا هر حس ناشناختهی حیاتی تکرار شد و چنان شدید مادر او را میزد که پرهای آن قسمت طاووس ریخت، پوستش قرمز شد و …
نمیدانم چرا برخی زندگیها همینقدر تلخ هستند! ولی میدانم تا زمانی که هستم باید بهترین خودم باشم. و راستش برام مهم نیست بعد از مرگ چه اتفاقی میافتد. چون در حیطهی اختیار من نیست و قطعا اگر فهم و شعور از دست نرود یاد خواهیم گرفت آنجا هم چگونه ادامه دهیم و اگر هم نباشد که دیگر هیچ. و شاید آن هیچ ما را برهاند.
اما آنچه الان حس میکنم اینکه درخت تا زمانیکه میتواند مفید باشد، بر بدهد، سایه داشته باشد که کمالش را زندگی میکند، بعد هم که میزی کوچک میشود، تختی، کتابخانهای یا کاغذ دفتری همهی زیست و خاطرات و زخمها و لذتهایش را همراه دارد…
عکس: عکاس چک، تصویر روز ناسا




آخرین دیدگاهها