چه عاشق وُ فارغ شده باشی،
چه نه.
چه بارها زمین خورده باشی وُ با سر و صورتی خونی بلند شده باشی،
چه نه.
چه لائیک باشی یا به کارما معتقد باشی،
چه نه.
چه زیبا، باهوش، پولدار و متشخص و مهربان باشی،
چه نه.
چه زن باشی، آگاه و تحصیلکرده و مسئولیتپذیر
چه نه.
چه در خاوری دور زندگی کنی،
چه نه.
چه به شانس اعتقاد داشته باشی،
چه نه؛
چه هنرمند باشی،
چه نه.
انتظار که نداری جملهای آهنگین بنویسم و اینهمه تناقض و وسعت و گسترهی عظیم را بهم برسانم که مثلا:
فرقی ندارد این یا آن…
مهم نیست این اتفاق میافتد یا آن اتفاق…
چه باک از هر چه پیش روست و…
واقعیت اینجاست که کوچکترین مسئلهای، کوچکترین مسئلهای کل معادلات نه تنها یک زیست که هزاران زیست را تغییر میدهد یا بهتر بگویم بهم میریزد.
چیزی شبیه همان “اثر پروانهای” در دنیا وجود دارد.
و تنها چیزی که بعد از اینهمه جملههای متناقض میتوان آورد، حقیقتی علمی است آغشته به روح زندگی درونیمان مثلا اینکه:
“زمان” میگذرد بیوقفه و “عدمِ قطعیت، گذرا بودن، ناپایداری، رنج و به ندرت لذت”
تنها اصول اساسی و شیرازهی زندگی هستند که در سایهی “انسانیت و دوست داشتن” قابل درک میشوند . مگر نه که پشت آدم میلرزد از اینهمه بیپناهی.
((همیشه راهی برای فرار هست.
همیشه نور امیدی در جایی وجود دارد.
ممکن است نور تابانی نباشد،
اما تاریکی را در هم میشکند.
چارلز بوکوفسکی))
و گاهی این نورِ امید آنقدر کوچک، لرزان و در دوردست است که آدم به وجودش شک میکنی.
راستی چرا آنچه که قرار بوده مایهی آرامش انسان باشد، گاه چنان دردناک میشود؟!
طوری که انسان فکر میکند هنوز از سختی مرحلهای از زندگی نگذشته، وارد چالش دیگری شده است.
هر چند میداند راهی جز قوی بودن و قوی ماندن ندارد. باید اجازهی تجربه کردن داد، به دستهای کوچکی که هنوز ساختن بلد نیستند…
فکر میکردم چند ساعت آخر شب را میتوانم به کارهای دیگرم برسم، اما باز هم نشد…
پس تا فردا و طلوعی زیباتر.
تصویر: فرشاد فداییان



آخرین دیدگاهها