١.چند وقتی است که نمیتوانم برای خودم دعا کنم؟ در هر شرایطی هم که باشم، بقیه ارجعیت دارند به نظرم! فکر میکنم آنها واجبترند. من قویام، تحمل میکنم شرایط سخت را.
٢.این روزها خیلی دلم میخواهد هدفی داشته باشم، آرزویی، رویایی کاملا شخصی که با تمام وجود بخواهمش و برایش بجنگم، جلو بروم دیوانهوار، به آن دل ببندم و چنان در آن غرق شوم که “رفتن، رسیدن است” را زندگی کنم، بیهیچ ترسی.
٣.هنوز نتوانستهام بعد از تعطیلی مدارس، ساعتهایی مختص خودم داشته باشم. زمانهایی هم که فرصت هست، خستهام یا تمرکز ندارم. با توجه به برنامههای پسرم که هر روز یک مدل است و متفاوت از روزهای دیگر باید فکری کرد. هیچ چیز به اندازهی هماهنگ شدن با برنامهی شناور برایم سخت نیست. باید این مدت را طور دیگری پیش بروم. روی فعالیتهایی که نیاز کمتری به تمرکز دارند سرمایهگذاری کنم. بیشتر از پادکست و … استفاده کنم. بگذریم که یک سالیست به شدت از فایلهای صوتی و … دور شدهام.
٤.گذر زمان را با تک تک سلولهایم حس میکنم و اینکه زمان زیادی باقی نمانده. در این مدت کوتاه باید بیشتر زندگی کرد، باید بیشتر درک کرد، چشید، لمس کرد، دوست داشت. میگویند زمان تنها بخشی از زندگیست که عادلانه میان انسانها تقسیم شده است. جای غر زدن هم ندارد. پیمانه که پر شد باید رفت.
رحم کن ای بیمروت! ای زمان!
اندکی در جای خود ثابت بمان
اینکه با خود میبری عمر من است.
((ناشناس))
٥.اینکه حتی نمیدانی چند سال دیگر کجا هستی، به چه فکر میکنی، برنامهات چیست و هالهای از ابهام دور همه چیز را گرفته و … گاهی فلجکننده است اما باید پیش رفت. از قرار شرایط جامعه همین است که هست. و در شرایط سخت و ابهامزا باید هدفهای کوچک انتخاب کرد و پیش رفت و در عین حال چنان دید مایکرو و کائناتی داشت، به جای دید میکرو، که بتوانی تاب بیاوری.
٦.دست از چراها باید کشید و فکر کرد قبل از رفتن چه کاری میتوان انجام داد؟ چه تاثیری میتوان گذاشت؟ نگاهی بدهکار بودن به جای بستانکار و طلبکار بودن.
٧.نجاتدهنده نه در گور که در واژهها نهفته است، واژههایی که نثر میشوند، سخن میشوند، شعر و ترانه میشوند، هنر میشوند، خیال میشوند و تو را به پرواز در میآورند. و این روزها من غرق دنیای کلمات هستم، دنیایی چنان بزرگ که نمیدانم از کدام در وارد شوم و به کدام عمارت پا بگذارم. ممکن است شرایط به گونهای پیش برود که مجبور به کمرنگ کردنش شوم هر چند هرگز حذف نخواهد شد، مطمئنم.
٨.زندگی حس غریبی است
که یک مرغ مهاجر دارد…
((سهراب سپهری))
تصویر اثری از sasscript@




آخرین دیدگاهها