اصلا باورم نمیشود، مادر بودن چقدر دارد مرا میسازد. چقدر مرا منعطف میکند. هر چند وقت یکبار آپدیتم میکند. ترمزم را میکشد و میگوید: هی، کجا میری؟ پیاده شو با هم بریم.
دقیقا با هر مرحله از رشد فرزندم، و شناخت بیشتر خودش، تواناییها و احساساتش قدمی جلو میآید و به تبعِ آن من باید قدمی عقب بروم تا تعادل برقرار شود. و طبیعتا به همین راحتیها هم اتفاق نمیافتد. و این مسئله را زمانی که کوچکتر بود بیشتر حس میکردم. زمانی که منطقهی امنی داشت و با افزایش تواناییهایش آن را میشکست و من بعد از چند روز تحمل فشار روحی میفهمیدم که باید عقب بروم و روند تدریجیِ شناختش را بپذیرم.
لحظههایی در مادرانگی هست که شوق و اشتیاق و دوست داشتن لبریزت میکند. لحظههایی که توانت چند برابر میشود تا حامیاش باشی. شبانهروز پرستاریاش را میکنی، طوریکه بعد از خوب شدنش، بدنت کم میآورد و حتی زیر سرم میروی.
اما لحظههایی هم هست که دچار عذاب وجدان میشوی، نکند مادر خوبی نیستم. خدا نکند صدایت را بند کرده باشی، اخمش کرده باشی، آن شب تا صبح صد میلیارد بار روی سرش میروی، سرش را میبوسی، پتو را رویش میزنی و فکر میکنی خیلی معصوم و بیپناه است. روزها طول میکشد که به خودت بقبولانی تو هم انسانی، نه اَبَر انسان، تو هم حد و توانی داری، نمیشود که همه چیز را نادیده گرفت، پس تعلیم و تربیت چه میشود، حتی طبیعیست که گاهی کم بیاوری و عصبانی شوی.
بعد دل خودت را بدست میآوری که تو که از آن مادرهایی نیستی که راست و چپ توی ذوق بچه میزنند و کودکیاش را کوفتش میکنند. سعی میکنی دوستش باشی، باهاش وقت بگذرانی و نهایتا با کلی شرط و شروط مهر تاییدی بر مادرانگیات میگذاری!
لحظههایی هست که میشکنی، خسته میشوی، آنقدر که میخواهی این مسئولیت سنگین را جا بگذاری و بروی. نمیخواهی بار مادر بودنت را روی دوش این و آن بیندازی اما از دست تنها بودن و ماندن هم خسته میشوی. فکر میکنی کاش دو روز از هم جدا میشدیم. هم تو نفسی تازه میکردی، هم بچه.
تمام روز بیوقفه کنار هم بودن، با هم بودن، آن هم مدتهای طولانی مخصوصا در زمانهای قرنطینه و آلودگی هوا که حتی نمیتوان بیرون رفت، وحشتناک است. به خودت میگویی من هیچی، کاش جایی بود که میشد بچه را بدون دغدغه آنجا گذاشت. کافی است در شهر غریبی باشی تا این بند بدجور اذیتت کند.
لحظههایی هم در مادرانگی هست که پشیمان میشوی و به خودت میگویی تو هنوز خودت نمیدانی کجای کاری، چرا بچهای را آن هم در این مکان و زمان که حتی هوای سالمی برای نفس کشیدن ندارد به دنیا آوردی؟
و این زمانی است که عین دو قطب سرسخت روبروی هم قرار گرفتهاید و هیچ یک هم حاضر نیست کوتاه بیاید.
لحظهای که به بنبست میرسی. فکر میکنی ته خطی. چه شد پس آنهمه دوندگی و تلاش، آنهمه رؤیا و آرزو.
بچه که مشکل ندارد، بچهای خوب و هشیار و نمونهایست در جامعه و حتی خیلی از مشکلات همسن و سالانش را ندارد.
پس چه چیزی باعث میشود گاهی تعارضات چنان بزرگ به نظر برسند که فکر میکنی رشتهی زندگی از دستت در رفته؟
تو که پذیرفتهای کنارش باشی و کمک کنی خودش را بهتر بشناسد تا راهش را، استعدادش را پیدا کند، به خودت هم قول دادهای سدش نباشی، و میدانی آنقدر پشتکار و استعداد هم دارد که کافیست سمت علاقهاش برود. پس چرا افراط و تفریطهای کودکانهاش بهمات میریزد.
به تجربه فهمیدهای که هر چقدر کنترل بیشتر میشود، جو بدتر. خودت هم این را نمیپسندی. اما یافتن نقطهای که هم تو راضی باشی، هم او، سخت به نظر میرسد، گاهی حتی محال.
تنها راه همان انعطافپذیری است. همان کجدار و مریض رفتار کردنها و همان سخت نگرفتنها، گاهی ندیدنها، نشنیدنها و…
نباید کودکیِ هیچ بچهای خراب شود. کودکان امروز علیرغم امکاناتی که دارند، مشکلات خودشان را هم دارند از تنهاییشان گرفته تا اپیدمیای که از سر گذراندند و سالها آنلاین درس خواندن، آلودگیهای هوایی که تجربه میکنند و اتمسفری که در آن بزرگ میشوند.
فکر میکنم بیشتر از اینکه من فرزندم را بزرگ کنم، اوست که دارد مرا بزرگ میکند.
و پذیرش این مسئله گاهی عجیب درد دارد و گاه فکر میکنم چندان بد هم نیست.
مهم در مسیر رشد بودن است.




آخرین دیدگاهها