روزهای پایانی اردیبهشت را میگذرانیم. اردیبهشت سال ٤٠٢، اکثر صبحها بصورت مرتب پیادهروی میرفتم، از چیدن توت درختهای مسیر لذت میبردم و برای شروع یک سال جدید آماده و آمادهتر میشدم.
اردیبهشت سال ٤٠١ اما حال روحی خوبی نداشتم و گم شدن در دلِ طبیعت و عکس گرفتن آن هم با لبخند کمک حالم بود!
امسال اردیبهشت ماه درگیر تمرینهای فشردهای بودم. روزهایی بودند که سرپا لقمهای صبحانه میزدم، به نهار نمیرسیدم یا خیلی دیر میشد نهارم، یک شب هم که شام را ساعت دو نیمه شب خوردم!
روزهایی تجربه کردم که از بس روز بعد مهم بود، فکر میکردم روز بعدترش حالم خوب است یا نه؟!
سخت گذشت اما گذشت.
در این مسیر عزیزانی حامیام بودند که بدون آنها کار پیش نمیرفت. آنها سنگ تمام گذاشتند برایم و بار دیگر معنایی ورای آنچه میبینیم و میشنویم را رقم زدند.
اردیبهشت امسال خیلی چیزها یاد گرفتم. اینکه بیشتر از هر زمانی روی پای خودم بایستم و ادامه بدهم. توقعی از دیگران نداشته باشم.
اینکه داشتنِ یک نقش کوچک در پروژهای بزرگ نباید تو را مایوس کند. باید آنقدر فوقالعاده ظاهر شوی که نقطه قوت خودت و گروه شوی.
چرا که قطعهای کوچک در یک ماشینی غولپیکر نقشی معادل بقیه اجزاء آن دارد. مهم این است هر جایی که هستی بهترین خودت باشی. بالاخره راه باز خواهد شد.
و عجیب اینکه پیروی از این تفکر، لحظات ناب دوستی و مدرک غیرمنتظرهای را برایم به ارمغان آورد که در کنار مدرک پسرم جذاب بود.
اینکه قرار گرفتن در موقعیتی ناخوشایند تو را به خودسرزنشی و سرزنش دیگران و گیر دادن به بخت و اقبال و… نیندازد. سریع موقعیت را بپذیری و با تکیه بر تواناییهای خودت با کمترین آسیب آن را بگذرانی.
با اینکه اردیبهشت ماه به شدت پر فراز و نشیب بود اما کم نوشتم و خیلی اوقات هم ننوشتم! نه از خودم، نه از آنهمه احساسات که گاهی آنقدر غلیظ بودند که راه نفسم را بند میآورد و میشد ساعتها از آنها نوشت.
آنچه مهم است اینکه نهایتا موفق شدم و آن روزها را پشت سر گذاشتم. از نظر سلامتی هم درگیر مسائلی شدم و آزمایش پشت آزمایش دادم، جواب آزمایشها و برخی رادیولوژیهای سال قبل دوباره باید چک میشد. اگر چند سال قبل بود، اینهمه دلهره و نگرانی و ابهام من را از پا در میآورد. اما من هنوز دارم ادامه میدهم و پیگیر برخی جزئیات هم هستم.
بخواهم مختصر بگویم:
+روزی را به یاد میآورم که برای اولین بار بهار امسال عطر گل یاس را حس کردم. و با تمام وجودم لذت بردم.
+به صورت معجزهآسایی پروژهای را در شلوغترین و حتی دردناکترین روزهای این ماه انجام دادم، ویرایشها و… هم خوب پیش رفت. رابطهای خوبی هم بین اعضای تیم رقم خورد. متوجه شدم نظم، تعهد، مسئولیتپذیری و صداقت کارِ تو را متفاوتتر از آنچه هست، نشان میدهد.
+در مورد فعالیتهای شخصیام گاهی هنوز خستگیِ به سرانجام رساندن کاری در نرفته بود، بلافاصله و بدون استراحت درگیر کار دیگری میشدم. اما تداخل وحشتناکی که اذیتم کند پیش نیامد خدا رو شکر. حتی گاهی بعد از چند روز فشار کاری زیاد یک دفعه خلوت میشدم!
+گاهی که خسته میشدم به اجراهای قبلی پناه میبردم و گاه فکری را ساعتها مزه مزه میکردم!
+همیشه بعد از پایان دورهای فشرده، طول میکشد که به روتینهایت برگردی. برخلاف اینکه فکر میکنی تمام میشود و راحت میشوی. و بیصبرانه منتظر چند ساعت فراغت هستی، اما بعدش به ندرت آن حال خوشِ خیالی را حس میکنی. بیشتر حس سرگردانی و خلاء داری. و در تلاشی به زندگی روزمره و روتینهایت برگردی.
+خیلی کم بیرون رفتم و خیلی کمتر در طبیعت وقت گذراندم ولی تعاملاتم جاهای دیگر بیشتر شده بود.
+هوا عالی بود.
آسمان آبی و پر از پارههای ابر.
+بعضی فعالیتهایم خیلی کمرنگ شدهاند که باید برایشان راهی پیدا کنم.
+از خیلی چیزها گذشتم حتی خداحافظی با دو تا از عزیزترینهایم که تمام مسیر تا محل تمرین را گریه کردم ولی به آنها خبر پایان خوبش را دادم. یادم هست که حضورشان را تمام مدت حس کردم آن شب.
عکاس: ناشناس




آخرین دیدگاهها