گاهی تمام لحظههای زندگی را به امید رسیدن به یک روز خاص در هفته میگذرانی، بعدش هم با سرخوشی آن بقیه هفته را میگذرانی.
این یک روز برای من دوشنبهست این روزها و گاهی یکشنبه. همانطور که سالهای آخری که در زادگاهم بودم یکشنبهها بود و سالهای اول مهاجرتم جمعهها.
در ساعتِ کوتاهی از بعضی روزها چنان انرژی، سرزندگی و شور نهفتهست که روزهای قبلش منتظر رسیدن آن روز و آن ساعت هستی و روزهای بعدِ هفته سرزنده از گذراندنش.
برای من، دوشنبه آن روز ویژه و مقدس است. دوشنبه حُکم معجونی را دارد که توان و سوختِ ادامه دادن بقیهی هفته را میدهد.
اول صبحِ دوشنبه با وجود هیجانی که برای نزدیک شدن به این ساعت دارم، یک جور دلتنگی هم سراغم میآید که چه زود تمام میشود و میگذرد و چه زود باید به انتظار دوشنبهای دیگر بمانم.
و چقدر در این روزهای غلیظ و چگال، به این دلخوشیها نیاز دارم، در کنار لذت خواندن و نوشتن.
روزهایی که گاه چنان سخت میگذرند که باورم نمیشود دارم از آنها عبور میکنم و کماکان نفس میکشم.
با وجود اینکه نیاز به استراحت دارم اما سعی میکنم به مسیرم ادامه بدهم تا کمکاریِ روزهایی که از پا افتاده بودم را پوشش دهم.
امروز که بیدار شدم آبیِ آسمان و پارههای ابر را از پنجره دیدم و این به من یادآوری میکند که از این ستون به آن ستون، که همین دیروز پریروز از آن مینالیدم، یک بار دیگر رهاییبخش بوده و راه نجاتی شده.




آخرین دیدگاهها