ساعت چهار و نیم با آلارم گوشی بیدار شدم. از هفتهی قبل و سفر یک روزهی یوش مانده بود! چرا فقط برای همان یک روز انتخاب نکرده بودم آلارم را، نمیدانم.
با حس سردرد و کمبود خواب آنقدر غلت زدم تو رختخواب تا کمی حس و حالم بهتر شود. سری هم به فضای مجازی و سایتم زدم و جالب اینکه تنها عکسی که آپلود شد در میان اینهمه عکس، عکسِ مطلب “مهمانخانهی مهمانکُش” بود!
مدتی است عکسها به راحتی آپلود نمیشوند و از اول مهر این مشکل پررنگتر شده. اگر شانس بیاورم تایمهای خاص و احتمالا کم ترافیک میتوانم عکسها را به مطالب مربوطه پین کنم در غیر اینصورت که سایت همین میشود که میبینید.
این روزها از بس مشغولم که تمرکزم روی بروزرسانیِ سایت نیست. اما از کوچکترین فرصتها هم استفاده میکنم برای سر زدن به کلبهی کوچکم.
کلبهای که تک تک الوارهایش را از وجودم، از احساساتم تراشیدهام. کلبهای که صدای چوبهای کَفَاش موقع راه رفتن، سمفونیای آشنا از زندگیست.
سمفونیای از بودن، حس کردن، لذت بردن، مهربانی کردن، دوست داشتن، رنج کشیدن، زمین خوردن، لت و پار شدن و …
کلبهای که تجربههای هر چند کوچکم را همچون تابلو فرشهای زیبایی به دیوارهایش آویزان میکنم و رنجِ زیستن را چون گرانبهاترین تزئینات در گوشه و کنارش جا میدهم.
کلبهای از جنس واژه و دریچهای باز شده برای درک عمیقتر خویشتن.
عکس: اخرین جمعه شهریور ماه




آخرین دیدگاهها