نافرمانی رهایی‌بخش

توتالیتاریسم چگونه شکار خود را آماده می‌کنند؟

فیلم علمی_تخیلی “هرگز رهایم نکن” از کتابی با همین نام از ایشی‌گورو اقتباس شده. فیلمی با لایه‌های پنهان عمیق و اخلاقی که سرنوشت محتوم و دردناک دانش‌اموزان یک مدرسه شبانه‌روزی را به تصویر می‌کشد. کودکانی که نمونه‌های شبیه‌سازی شده‌ هستند تا در اوایل جوانی به مصرفِ انسانی برسند! بدون آنکه از سرنوشت خود با خبر باشند.
حتی معلم تازه واردی که اشاره‌ای به سرنوشت آنها می‌کند، روز بعد از مدرسه اخراج می‌شود!

در فیلم سرنوشت سه کودک را دنبال می‌کنیم به نام‌های کتی‌، تامی و روث. فراز و نشیب روابطِ عاطفی این سه کودک الگوبرداری شده را که الان در حال گذراندن دوران جوانی خود هستند، را می‌بینیم که روز به روز به سرنوشت محتومشان، اهدا عضو‌های پی در پی و مرگ، نزدیک‌تر می‌شوند. در نهایت کتی و تامی برای نجات دادن زندگیشان بواسطه عشقی که به هم دارند، نزد “مادام” می‌روند که در دوران مدرسه نقاشی آنها را در گالری‌اش به نمایش می‌گذاشت.

اما آنها متوجه می‌شوند که مادام با نمایش آثارشان سعی بر نشان دادن “وجودِ روح” در این کودکان داشته نه اینکه عمقِ روح آنها را به جوامع بشری نشان دهد!

در نهایت فیلم با مرگ هر سه کاراکتر اصلی بر اثر اهدا عضوهای پی در پی به نفع جوامع انسانی و بویژه سرمایه‌داران تمام می‌شود.

فارغ از اینکه این کودکان اینگونه برنامه‌ریزی و الگوبرداری شده‌ بودند که طغیان و نافرمانی نکنند یا اینگونه پرورش یافته بودند؛ این پرسش مطرح می‌شود که چرا عشق و هنر که تنها پناهگاه این کودکان بود، آنها را نجات نداد؟ چرا حتی در بزرگسالی که به سرنوشت ناعادلانه‌شان پی بردند؛ تلاشی برای نافرمانی و فرار از این سرنوشت انجام ندادند؟ چرا تلاشی برای نشان دادن واقعیت وجودشان و اینکه می‌توانند عاشق شوند و احساس دارند، نکردند؟!

بیشتر از هر چیزی یاد داستان بچه فیل‌هایی می‌افتم که از کودکی به درخت بسته می‌شوند و چون توان رهایی از آن را ندارند، در بزرگسالی هم با همان ذهنیت هرگز تلاشی برای رهایی نمی‌کنند.

و چه سواستفاده‌ها از این ناتوانی آموخته شده‌ی تحت آموزش‌ها و ایدئولوژی‌ها اتفاق نمی‌افتد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *