ساعتهای سختی را گذرانده بودیم، لحظه شماری میکردیم تمام شود. میدانستیم لحظههای آخر سختتر هم خواهند گذشت. و تازه وارد مرحلهی بعد خواهیم شد. میدانستیم ولی امید به پایانِ یک مرحله کمک میکرد ادامه بدهیم.
لحظهی آخر اما همه برنامهها بهم خورد، آن هم به خاطر یک اشتباه. هیچ کدام توان تکرار آن مرحله را نداشتیم، انگار خالی شده بودیم.
وقتی فهمیدم که باید همهی مراحل را دوباره تکرار کنیم، سِر شده بودم. اما به خودم گفتم نهایتا با کمی فاصله دوباره انجامش میدهیم. شاید این تاخیر حکمتی دارد.
خودم را متقاعد کرده بودم که اشکال ندارد و از عهدهاش برمیآییم. خودم را متقاعد کرده بودم هر چند سخت، هر چند دردناک اما انجامش میدهیم. در عین حال که هنوز کور سوی امیدی در دلم روشن بود. اما دیگر به معجزه شبیه بود!
برای انجام کاری بیرون رفتم که تلفنم زنگ خورد و خبر انجام شدنش را به من دادند.
اشک تو چشمهام جمع شد و شروع به پایین آمدن کرد. تازه آنجا بود که فهمیدم چه حجمی از استرس و اندوه در من جمع شده بود. و تازه آنجا متوجه شدم مثل کوه آتشفشان در حال انفجار بودهام، مثل زمین قبل از زلزله، مثل رودخانه قبل از طغیان!
دارم به این مسئله فکر میکنم که گاهی چقدر دوریم از خودمان و چقدر غریبهایم نسبت به آنچه در درونمان میگذرد!
تصاویر:
اثری از میرزا حمید





آخرین دیدگاهها