١.خیلی وقت است که
بیداری سرد و لزجی
به عقربههای ساعت دیواری چسبیده
و رقص پاندولش
ابدیتی را به یاد میآورد
محکوم به تکرار
تنها رویاست
که درهم میریزد
قواعد این بازی مرموز را
٢.ربوده اند
خورشید را از روز
ستاره را از شب
بهار را از فصلها
و سوزاندهاند رویاهایمان را
رویاها اما
چون سیمرغی از خاکسترشان
بلند میشوند وُ
خورشید، ستاره و بهار را
به زندگیهایمان برمیگردانند.
٣.روزها میگذشت
روزها در پیِ روزها
بی هیچ وقفه میگذشت
نه دیگر رودی میخواند در دره
نه دیگر سایهای آواز سر میداد
نه حتی پنجره
شکوه پروازی را به خاطر میسپرد
بیامان میگشت باد
شب حکم میراند
نوری هم اگر میتابید
تاریکی، زود آن را میبلعید
انسان اما
تصورِ خود را از گردابِ خلقت
به تصویر میکشید پی در پی
و در هزارتویِ زمان
میان انبوه خاطرهها، ترسها و تردیدها
همه جا را
به دنبال نور، به دنبال خویش میکاوید
و هر دم رویایی میبافت
در رویا
شب قطره قطره آب میشد
و به دریا میریخت
آسمان روز را آبستن بود
و لایه ی نازک رنگینکمان
به زمین میپیوست
رود میخواند دوباره
سایه آواز سر میداد
و پنجره قاب میگرفت
پرواز باشکوهی را.
٤.چشمها بسته، تنها خفته
بیهیچ حرکت، بر جای مانده
غرق در رویا
میدویم تا ساحل
میرسند تا زانو، موجهای دریا
مینشیند مرغی روی صخره، آرام
میخزد خرچنگی سوی دریا
میسپاریم خود را به آغوش موجها
دور میشویم کم کم، غرق در رویاها
دلمان میخواهد، تا تهِ دریا برویم
تا تهِ تهِ رویاها
میشود حتی
خیس از رویایی سوی رویای دیگر بدویم
خسته از جایی، جای دیگر برویم
انحنای نازک زمان را لمس کنیم
دور بزنیم جبرِ جلادِ مکان را
میشود همزمان در چند رویا
دور از چشم همهی پلیدیها
پِی تجربههای دیگر برویم
یا که نفسی تازه کنیم
دور از پابندها، بایدها، اگر و اماها
میشود بیهیچ دلیل خوش باشیم
میشود مستِ بودن شد
مستِ بودن ماند
آزاد و رها رقصید
دور شد از ساحل، دور
میشود موج شد، دریا شد
میشود آه …
میشود.
۵.سایه روشنی بود هر آنچه که دیدیم
روی دیوارِ زمان
طرح روی طرح کشیدیم
تا که تن و جانی بود
کوچه به کوچه پِی رویاهایمان سخت دویدیم
گرچه آخر خط بود ولی
دست در دست هم
بی باده و می تا به سحر رقصیدیم
۶.تکه خیالی آبی بود آسمان
به سقفِ جهان چسبیده
انگار که زنگی به دری آویخته.
۷.بیخیال دستهای شوم سرنوشت
که میشکافد رجبهرج
رویاهایمان را
اینبار میبافیم
رویایی دیگر
رنگی تر
حتی با کلافی درهم گوریدهتر!
(برای سرزمینم)
٨.نکند من همان زن مینیاتوری
روی کاشیهای سفید دیوارم
در انتظار رهایی!
یا الهام شاعری در بند به وقت سرودن!
که اینگونه
تن و جانم به رویا آلوده است.
٩.شاید رویاهای ما
همان ستارهها هستند
که روزی به دنیا میآیند در سینههایمان
و روز دیگر میمیرند
ولی همیشه میدرخشند.
١٠.تو مثل رویا زیبایی
نه، رویا مثل تو زیباست
شاید هم خودِ خود رویایی
هماناندازه دور
همان اندازه نزدیک
همان اندازه دور و نزدیک!
((الهامی از شعر رسول یونان:
و تو مثل سرزمینهای دور زیبایی))
١١.اگر رویاها ادامهی واقعیتها هستند
و واقعیتها ادامهی رویاها
چرا نه تو ادامهی رویای منی و
نه من ادامهی رویای تو؟!
ای آزادی!
١٢.و ادامهی رویای من
خط نگاهت بود وُ
شوری اشکهایم، آخرین اندوه.
اندوهی که
هر شب از خوابهایم میگذرد وُ
مرا با بیرحمی میکُشد.
١٣.به چشمهایت نگاه کردم
و تو ادامهی نگاهم شدی
برای همیشه
ای عشق!
١٤.وقتی دری بسته میشود
به نشانهها توجه کن
میوههای رسیده زودتر چیده میشوند
میوههای کال هنوز روی درخت دلبری میکنند!
١٥.رویاها
تنها قایق نجات ما هستند
در گرداب زندگی
و هنر
بادبانی سفید و زیباست برایش!
٭به رویاهایم سر میزنم هر روز
تا لبخند زدن را فراموش نکنم
رویاهایم را
همچون بالشی زیر سر میگذارم هر شب
تا غرق زیباترین خوابها شوم
٭رویاها
زیباترین واقعیتهای دنیا هستند
کافیست به آنها ایمان داشته باشی
بزرگترین سپر
در برابر لبههای تیز زندگی هستند
کافیست دستشان را به گرمی بفشاری.
١٦.بگذار بتازند رویاها
بیوقفه
بگذار سر از پا نشناسند
آنقدر که پاهایشان را جمع کنند
و بال در بیاورند
بگذار اوج گیرند
و کودکان نشانشان دهند به هم
و در پیشان بدوند نفس نفس زنان.
بگذار شکوه این لحظه
در ذهن جهان حک شود
تو فقط بگذار
رویاها بال بگشایند و
رها شوند
حتی اگر فقط دیدنشان سهم ما باشد!
١٧.در من هنوز
رویایی نفس میکشد
که نه زمان میشناسد، نه مکان
زیباییاش زمینگیرم میکند.
١٨.روزی خواهم مُرد
رویاهایم اما
باقی خواهند ماند و
به خواب دختربچهای خواهند رفت!
١٩.در رویاهایم
هنوز داستانی جان دارد
درست همانجا که
روایتم به قتل رسیده بود!
عکس: فرشی از فائق احمد




آخرین دیدگاهها