سفر به جزیره کرت ٢

نیکوس عزیز!
ما با هم سطرهایی از کتاب تو را تورق کردیم و به قول عرفان کتاب را “ورزیدیم”.

و اندیشیدیم که در هر مُردنی چیزی می‌میرد و چیزی به دنیا می‌آید، پس چرا باید ترسید از مُردن؟

مولانا چقدر زیبا می‌گوید:

از جمادی مُردم و نامی شدم
وز نما مُردم به حیوان برزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مُردن کم شدم
حمله‌ی دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملایک پر و سر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچ اندر وهم ناید آن شوم

در معانی و مفاهیم شیرجه زدیم و بار دیگر به معجزه‌ی نوشتن و اندیشیدن ایمان آوردیم که چگونه با نوشتن راجع به پدرت و آگاهی و چیرگی بر گذشته شفا یافتی و از آن عبور کردی.

و به آن بزرگ‌ترین جاه‌طلبی‌ات که دوست داشتی چیزی جز مشتی استخوان برای عزرائیل نگذاری ساعت‌ها فکر کردیم.

و به حافظه‌ی تاریخی‌ای که روی DNAات نقش بسته بود، خوب‌هایش را برداشتی و بدی‌هایش را تبدیل کردی. ضحاک درونت را نه سرکوب که بال و پر دادی اما در مسیر آگاهی، تیزیِ خنجر نیاکانت را به نوک قلمت بخشیدی.

ما در این سفر همچون تو، قبیله‌ای از نیاهایمان را حمل کردیم. از آدم و هوا گرفته تا پدر‌بزرگ و مادربزرگ‌هایمان، تا آرزوها و شکست‌ها و ناتوانایی‌هایشان.

اندیشیدیم که چگونه میل به بُردن، به خشونتِ ضحاکِ درون را به سمت هنر و ورزش ببریم. گویی تنها وظیفه‌ی انسان، بزرگ‌تر کردن فرشته و کوچک‌تر کردن شیطان درون است. و آموختیم دشمن‌های درون را کمتر از دشمن‌های بیرون ندانیم.

آموختیم چگونه از خود آدم‌هایی بسازیم که در آزاداترین و قدرتمندترین جایگاه هم خوب باشیم و درست عمل کنیم. که خوب بودن از ترس و قانون و آبرو، واقعیت وجودی خوب بودن را به ارمغان نمی‌آورد.

چقدر ذوق کردیم وقتی متوجه شدیم بوها انگار که بخشی از حافظه‌ و خاطره‌ی تاریخی ما هستند.
و ما به دنبال خویشاوندانی از جنس بو، طعم و رنگ و صدا و زیبایی و تصویر جزیره را با ترن دور زدیم، جیغ پرستوها را به خاطر سپردیم و تابش آفتاب را به جان خریدیم.

شاید بخشی از زندگی نزیسته‌ی اجدادمان را که شرایط سفر به کتاب‌ها، جزیره‌ها و معانی و مفاهیم را بدین گونه نداشتند، زیستیم!
و آب، باد و خاک و آتشِ وجودمان را مزه مزه کردیم. آنیما و آنیموس درونمان را آشتی دادیم و نور تاباندیم در تاریکی‌های وجود، بی‌آنکه پس بزنیم سایه‌ها و ترس‌ها و ضحاک‌ درون را. و دور کردیم “نگاه تماشاگر” بودن را.

 

تجربه‌های جدید را چشیدیم تا مرزهای جدید، پنجره ها بسیار و دروازه‌های عظیمی به رویمان بگشایند، بلکه از منیت کاسته و بر تکثرگرای‌مان بیفزایند و شعله‌های آزادی را درونمان شعله‌ور کنند.

 

نیکوس!

تو همان انسان بزرگی که در برابر آن نیاز بزرگ هم به خدا نه گفتی!
و آنقدر زیستی و نوشتی و نوشیدی که به جویده شدن بی سرو صدای عمر توسط زندگی وقعی ننهادی! از ایدئولوژی‌ها که رویا می‌فروشند رویگردان بودی و به هیچ راه میان‌بری تن ندادی. تو به درخت بادام گفتی که خواهر با من از خدا بگو و درخت بادام شکوفه داد!

تو نوشتی و به قولِ عرفان مگر نوشتن کمتر از جنگیدن است؟!
مگر راستین بودن، ابراز وجود کردن کم جرات می‌خواهد؟!
مگر کلمه‌ای، جمله‌ای، پاراگرافی شهری را بر علیه‌ت برنمی‌آشوبد؟

مبارزه‌ که گسترش یافت، همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها و تاریخِ بشر را در نوردید تا عصاره‌اش به دست ما برسد.

تو صدای بزرگ شدن خربزه‌ها را در مزرعه شنیدی و از خواب پریدی از شدت ترس. بر سر مزار پدربزرگ که در راستای غروب خورشید دفن شد، گریستی، پای کشته شده‌ها و از دست رفته‌ها را بوسیدی، خودت را بارها کشتی و با خودی دیگر، خودی بهتر ادامه دادی، از پدر سرکوفت شنیدی که درست است انگورها را سیل برد، ما را نبرده!

 

نیکوس!
کلماتت در ما مثل دانه‌ای ترک خورد، تا رشد کند، کلماتت در ما منفجر شد و کیست که نداند برای هر ساختنی گاه فقط اصلاحات جوابگو نیست که باید ویران کرد و دوباره از نو ساخت. چون کودکی که فارغ از هیاهوی دنیا بارها می‌سازد، خراب می‌کند و دوباره و چندباره می‌سازد!

 

در این سفر ما آموختیم تغییر‌های بزرگ نه از قانون‌ها که از داستان‌ها،افسانه‌ها و استعاره‌ها شروع می‌شوند آنگونه که برای مبارزه با نژادپرستی زنان کوچک‌ها و هاکلبری فین‌ها نوشته و فیلم و کارتون‌شان ساخته شدند.

و ما به این سوال رسیدیم که افسانه‌ها ما را تغییر می‌دهند یا ما افسانه‌ها را، یا هم ما روی آنها تاثیر می‌گذاریم و هم آنها روی ما؟

 

چقدر زیبا گفت عرفان که زندگی روایتی‌ست که شما از خودتان یا چیز دیگری دارید. و مبارزه‌ی بشر، عبادتی قطع‌ناشدنی‌ست. و رفتن رسیدن است، نه رسیدن، رسیدن!

 

نیکوس!

به بازمانده‌های دزدان دریایی نگریستیم که آفتاب و ساحل می‌فروختند و مزه و طعم. رستوران داشتند و چهره‌ای باز و لبخندی زیبا. مغازه‌ی مزه فروشی داشتند و سالاد را در کاسه‌های بزرگی سرو می‌کردند. امنیت و آرامش جای ترس و غارت را گرفته بود در جزیره و صنعت توریسم رونق پیدا کرده بود. کاش بودی و می‌دیدی که مبارزه‌ات نتیجه داده.

 

تمام مدت خوانش کتاب، ما باچشمان تو نگریستیم و این بار به جای تو نگاه کردیم تا موفقیت قلم بر شمشیر را جشن بگیریم.

 

لذت بردن را تمرین کردیم در ساحل.

و به دوشیزه‌ی زیبای آبی-سفیدِ سنتورینی، جزیره‌ای آتشفشانی که حتما بارها به آنجا رفته‌ای، و این روزها سلیبرتی‌اش کرده‌اند سر زدیم و به اِلِمان‌‌هایی که خلق کرده بودند و روی انواع کیف‌ها و مگنت‌ها و نقاشی‌ها به زیبایی تبلیغ شده بودند، به عنوان تجربه‌ای در مسیر بازاریابی و رشد صنعت توریسم اندیشیدیم.

از الاق با بالاپوش زیبای سنتورینی که تله‌ی اقتصادی بزرگی بود تا گربه‌ها و صدف‌ها و موج‌هایِ همیشه زیبایِ جزیره کرت.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *