دیشب عزیزی از این مدت پرسید.
گفتم: ((اوایل فکر میکردم زمین اینجا اونقدر سفته که انگار لایهای از سیمان روی خاک رو پوشانده. ریشههام توانِ شکافتنِ آن لایهی ضخیم و محکم رو نداشتند.
اما این روزها بعضی ریشههام از لابهلای تَرَکهای زمین راهی باز کردهاند و به خُنکای زیرِ زمین رسیدهاند.
بقیه ریشهها اما کماکان در حال تکاپواند.))
دیشب خیلی اتفاقی شعری از اخوان ثالث را در کانالی خواندم.
جالب است که ما در زمانهای مختلفِ خوانش یک شعر، از قسمتهای متفاوتی از آن لذت میبریم! و سطرِ ” باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست” در لحظهی میان امید و ناامیدی عجب قدرتی میدهد برای رسیدن به فصلهای دیگر زندگی و لذت بردن از زمان حال!
آسمانَش را گرفته تَنگ در آغوش،
ابر، با آن پوستینِ سردِ نَمناکش
باغِ بیبرگی، روز و شب تنهاست
با سکوتِ پاکِ غَمناکش
سازِ او باران، سُرودش باد
جامهاش شولایِ عُریانیست
وَر جُز اینش جامهای باید،
بافته بَس شعلهیِ زَر، تار و پودش باد
گو بِروید یا نَروید، هرچه در هر جا که خواهد یا نِمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغِ نومیدان،
چَشم در راهِ بهاری نیست
گَر زِ چَشمَش پرتویِ گرمی نمیتابد،
وَر به رویش برگِ لبخندی نمیروید،
باغِ بیبرگی، که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههایِ سر به گَردونسایِ اینک خُفته در تابوتِ پستِ خاک میگوید
باغِ بیبرگی، خندهاش خونیست اشک آمیز
جاودان، بر اسبِ یال افشانِ زردش،
میچَمَد در آن
پادشاهِ فصلها پاییز.
مهدی اخوان ثالث




آخرین دیدگاهها